<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>غرغرستان</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/</link>
<description>در اینجا فقط غرغر خواهید خواند!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Oct 2009 13:05:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>راهنمای کامل مالزی (مطالبی که هیچگاه نخوانده اید!!)</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>گفتن از خستگی های روزمرگی های توطئه ی خورشید و زمین، نگاه قلم باز فریبم داد تا بنوسیم.&lt;br /&gt;باز احساساتی که امروز آنها را نوستالوژی مینامم، تار و پود سرشتم را تنیدند... و امروز از مالزی، برای شما مینویسم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تکرار مکررات روزگار ما را این گونه کرده که وقتی برای نوشتن دورخیز میکنی، مثل سد جلویت باستد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سریع سراغ حرفهام میرم...&lt;br /&gt;آقایون، خانوما، پا نشید بیاید مالزی، اینجا کشوری نیست که برای اومدن دست و پا بزنید، هرچند بر تعداد آدمهای خوشجالی که به این جا میان افزوده میشه.&lt;br /&gt;این حرفها شاید توی ویلاگهای دیگه نباشه، مالزی، نه بدرد درس خوند میخوره، نه زبان آموختن نه ادامه تحصیل نه خارج رفتن، نه در گیر سیستم آموزشی خوب بودن نه زندگی کردن نه تفریح کردن و نه حتی خارج بودن.&lt;br /&gt;مالزی برای چه کسانی خوبه:&lt;br /&gt;اشخاصی که بابای پولداری رو در اوورده باشند. این اشخاص با عیاشی اینجا میتونن کیف کنند.&lt;br /&gt;کسانی که میخوان با زیان مرغ درس بخونند و براشون باقی چیزا مهم نیست، کاملا به مالزی خوش اومدن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کسانی که بعضیا دنبال رفتن  به کشورهای به اصطلاح بهتر هستند، چون اینجا سفارتها بهتر کار میکنه.&lt;br /&gt;کسانی که دو جنسی هستند، کاملا در مالزی بهشون خوش میگذره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هیچ وجه فکر پروفسور شدن در مالزی به کله تون نزنه.&lt;br /&gt;به هیچ وجه فکر نکنید میاد خارج، اصلا حارج وجود خارجی نداره، خارج بعنی اینکه شما کلی پول دارید، برای یه مدت تفریح میرید خرجش میکنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هیچ وجه برای زبان آموزی مالزی نیاید، لطفا بالای IELTS 5.5 اقدام کنید، در غیر این صورت، در ایران ادامه بدید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هیچ وجه برای مقطع لیسانس تشریف نیارید، مگر اینکه واقعا بدونید دارید چی کار میکنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هیچ وجه از شرکتهای اعزام دانشجو استفاده نکنید، بحمداااه هنوز ورود ایرانی به اینجا نیازمند اخذ ویزا نیست، یه بلیط تهیه کنید ( تور نباشه) تشریف بیارید، یک ماه اقامت کنید، به دانشگاهها سر بزنید، سر کلاس برید، بعد تصمیم بگیرید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سیستم آموزشی اینجا بسیار داغون تشریف داره، لطفا سوال نفرمایید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا قانون حکم فرماست، اما همین قانون شرایطی رو فراهم کرده که بشه از توریست پول چاپ کرد و 99% دانشگاههای اینجا، شیردوشهایی هستند برای دوشیدن من و شما.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شعور ما ایرانیها، و هوش و اصالت وجودیمون، بقدری قدرتمنده که براحتی در سطحی بالاتر از حتی اروپایی هاش قرار میگیریم، اما بعضی وقتها نهایت بیشعوری ایرانیمون رو نشون میدیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستان حرف زیاده، اما حرف آخرم مهمه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فکر به آبادی خانه کنید که همسایه دلش برای ما نسوخته، اگر الان ایران رو آباد کردیم، دروازه های امید هنوز بازه، اما اگه گدشت و همین چهار ریال شعور و اصالت و فرهنگ رو به دست زمان سپردیم، فردا همین مالایی ها هم بهمون نگاه نخواهند کرد، به دست همسایه نگاه نکنیم، خودمون باید آبادش کنیم.&lt;br /&gt;13- آب- ان فراموش نشه، جای من رو هم خالی کنید...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 13:05:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مالزی</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>خاک گرفتس... خوب، بایدم بگیره، نیست که خودم خاکیم، اینم هی خاک ورش میداره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعله، اولین پست از دیار مالایی های عزیز و دلنشین! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیش از یک ماهه که اینجام، از خود پرواز تا الان هزار حور اتفاق افتاده، ترکیدن موتور هواپیما، فرود اضطراری، مالزی نوردی، دانشگاه، کلاس، خارجی ها، ماها، اونا، اینها، خونه، دانشگاه، استاد، من، یارو، خونه، دانشکاه، من، استخر، خونه، دانشگاه، شیر کاکائو، مال، من، خونه، دانشگاه، من، خونه، دانشگاه، من، خونه، دانشگاه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما دوست دارم راجع به چیری حرف بزنم که بیشتر از Hyper mall ها و Pavelion و Midvali و KLCC و Loyat و Alamnda و کلاب و مشروب و مینی و ماکسی و اینها عجیب بود، یعنی اینا که عجیب نیستند، در مورد چیزی که عجیب بوده میخوام حرف یزنم... نوعی از این بشر دوپا به نام &lt;strong&gt;ایرانی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ندیدم مثلشون... اگر اعراب بنده خدا رو که از کرده ی اعراب هستند، حذف کنی، موجودات اجق وجق تر از این ایرانیها یافت نمیشه. تعداد آدمهای درست درمون ایرانی در این کشور و مخصوصا در دانشگاه ما به تعدد انگشتان دسته. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پارازیت: یارو ازم پرسید، رسیدی چی خیلی واست جالب بود و توجهت رو جلب کرد و مثلا پاقی خورد تو صورتت، گفتم حضور این همه ایرانی، اینجا، اگه مالایی و هنی و چینی نبینی، حتما ایرانی میبینی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برگردیم به بحث، ما در بدو ورود، برای برخی از این ایرانیهای خوشحال اصطلاحی ساختیم که خیلی به کار میاد، ازٌگَل... هیچ ملیتی این طوری نیست که ایرانیها هستند. الحمدلله.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;متولد 67و 68و 69و 70و 71، خدایا، ما برا اینکه از خونه بزنیم بیرون در سن خرس سالگی، دویست میلیون بار خودمون و خونوادمون تا عرش رفتیم و برگشتیم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برا اینکه مفهوم جمله ی بالا حاصل شه، مثالی میزنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستان حتما دیدند که یک عدد نظر سنجی چند ماهی است در این وبلاگ نصب شده که دوستان متونن برند و تنایج رو مطالعه کنند، گزینه ای وجود دارد به نام اجبار خانواده که تا الان رای هم نیوورده، طبیعی است...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما بیش از 70% ایرانیهای اینجا به اجبار خانواده مشرف فرمودند که:&lt;br /&gt;خرجشون کم شه!!!! آقا (خانوم) اینقدر خرح میکرده ایران که دکش کردند مستقل شه همون هزینه ی ثابت و مقرر تقدیم جناب شه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آدم بشوند... پسر و دختر گرامی عزیز، ایران رو آباد فرموده بودند، فرستاده شدند تا یا مالاییها اینا رو آباد کنند، یا اینا مالزی رو...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شرت کم... بخدا اگه پدر مادره به اندازه مورچه دلشون برا بچه هه اینجا تنگ شه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فکر میکنید جوجه ماشینی متولد 67 و 68 اینجا چی جوری سر میکنه؟؟؟&lt;br /&gt;درس؟!؟!؟ دلتون خوشه، این یارو بزور دیپلم گرفته... خارج؟؟ هنوز عقلش نمیرسه خارج چیه... کلاب؟؟! اون هرزه های توی کلاب آخر حرفه ایند، با پیرمردایی که دنیا رو تکون دادند پلکیدند، این جوجه فوکولیا رو آدم حساب نمیکنند. ووووووووو غیره... نه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خرج... نمیدونن چی بخرند چی نخرند، نمیدونن چی خریدند، فقط میخرند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا کشور برند هاست، اسم برند رو هم نمیدونه چیه، اسمش رو هم نشنیده، فقط میخره، و مارکش رو میندازه بیرون، نگاه کنی میبینی 2000 رینگیت پول لباسشه، اما خودش 1 سنت هم نمیخرن. اگه روزی باباهه پول نفرسته اینجا براش، با جرز دیوار یکی میشه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بخدا به این خارجی ها حسودیم میشه، اومدم تو بهشت، نه بخاطر اینکه اینجا خبریه، فقط بخاطر اینکه دروغ و ریا نیست، پول خوری نیست، دزدی نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی، مالتون و صفت بچسبید، همسایتونو دزد نکنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 15:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
به فکرم هم خطور نمی کرد که ایرانم رو تو این وضعیت باید ترک کنم، نگرانی هام رو سوغات میبرم، ای کاش میشد هنجره ام رو، مشتهام رو، سینه ام برای دفاعت میدادم، برای اینکه آبادانی ات رو ببینم، من هم این پیکره ی بی جان کشورم رو با شما، هر جا باشم فریاد میکنم، برای این پست آخر از ایران، جرفهای دیگری داشتم که بزنم، اما کمتر کسی این حس من رو میتونه حس کنه.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;و پست آخر از ایرانم... آنجه هست و باید باشد، ترجمه ی شعر زیبایی که از خواننده ی محبوب من...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سعی میکنم خوب ترجمه کنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادعا نمی کنم که همه چیز رو میدانم&lt;br /&gt;پیروزیهایی داشته ام و شکستهایی&lt;br /&gt;جاده طولانیست و زمان کوتاه&lt;br /&gt;نمیخواهم زمانم را به فکر کردن سپری کنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نقشه ای ندارم که این را امن بازی کنم&lt;br /&gt;باید بروم تا جایم را پیدا کنم&lt;br /&gt;من برای شهر کوچک شلوغ به دنیا نیامده ام&lt;br /&gt;من میدانم چه میخواهم، اما در این شهر نیست&lt;br /&gt;نمیخواهم فقط زنده باشم&lt;br /&gt;به جاده میزنم، خواهم راند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به جاده زده ام، به خانه بر نخواهم گشت، به جاده زده ام&lt;br /&gt;راهم را خواهم رفت، هنگامی که رسیدم، تماس میگیرم&lt;br /&gt;این همه چیری است که من دارم، و برای هیچ کس در &lt;br /&gt;راهم نخواهم ایستاد، تا رمانی که زنده هستم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر چه گفته ام معنا داشت، تصادفی نبود&lt;br /&gt;اسمم را عوض میکنم، صورتم را عوض میکنم&lt;br /&gt;برای چیزی بهتر، نه زشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط علامتها را دنبال میکنم، چشمهایم را به جلو میگیرم&lt;br /&gt;به جاده میزنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دعام کتید&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا علی</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شما رو قسم میدم، به خونهایی که ریخته شد، به برادران و خواهرانم که جلوی چشمانم کتک خوردند، به اشکهای مادرم که وقتی برای کاری از خونه بیرون میرم و دلنگرانیهای پدرم که هر پنج دقیقه یک بار به خرس گندش زنگ میزنه تا مطمئن شه هنوز مورد ضرب و شتم پست فطرتهایی که در این چهار سال یه حمایت رییس دروغگوشون، چنان جری و بی مقدار شدند که روی مردم آتش میگشایند نشده باشد، قسم، قسم، قسم که به صلاح این کشور رای بدبد و دست از چهار سال دیگر دلقک بازی این بوزینه بردارید... آقابون، با اعداد و ارقام خودتان، 50% کشور به ا.ن &lt;font size=&quot;5&quot;&gt;نه!&lt;/font&gt;  گفتند، و گرنه مردم عاشق چشم و ابروی اون سه تا ی دیگه نبوذند، چطور میشود این رییس جمهور مشروع باشد... این کشور فقط به دهاتی و بسیجی و سپاهی احتیاج ندارد، به دانشجو و استاد و هنرمند و فرهیخته ها هم نیاز دارد... آقای رییس جمهور!! یک یا علی، این کرسی برای شما زیادی بزرگ است...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 09:23:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;6&quot;&gt;تا پیش از این افتخار میکردم که تمام رای ها رو دادم، از امروز، دیگه مهری در شناسنامه ی من نخواهد خورد.&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 14:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به میر حسین</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>
سلام دوستان خوبم...&lt;br /&gt;
این پست باز هم یه ویژگیه خاصی داره، من به نیابت از دوستانم و بچه های
آگاهی که در اینترنت هستند، و از اینکه با خیلییهاتون در این چند ساله
بسیار صمیمی هستم و دستچین دوستان من هستید، و بچه های مالزی نویس، و
اینکه تا دوازده روز دیگه انتخابات شروع خواهد شد، قصد راه اندازی یک بازی
وبلاگی دارم به نام &quot;نامه ای به میر حسین&quot;&lt;br /&gt;
خیلی ها از قبل این نامه رو تصور کردند، یا در وبلاگهاتشون نوشتند، اما
برای اولین بار اونرو به صورت یک بازی در میارم و میخوام که هر کسی که
دعوت به این بازی میشه، بعد از نوشتن نامه اش، پنج نفر دیگه رو هم دعوت
کنه، اگر نام کسی در لیست دعوت نبود، دلیلی بر تبعیض نیست، من همه ی شما
رو دوست دارم، از نکات دیگه ای هم که میتونم اشاره کنم اینه که شعاری
ننویسید و اونچیزی رو که به احساس خودتون و به احوالات شخصیتون بر میگرده
رو بنویسید، شاید نامه ی خودم یک نمونه باشه....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نکات این بازی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- پس از نوشتن نامه دعوت از پنج نفر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- پرهیز از شعاری نویسی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;3- نوشتن احوالات شخصی و احساسات درونی، بصورت خاطره یا توصیف احساس شما...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسامی دعوت شدگان من...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://2088.blogfa.com/&quot;&gt;دادای غرغروی خودم...(خبرنگار غرغرو)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.youngengineer.blogfa.com/&quot;&gt;مهندس جوان، برادر مالزی نویسم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.sokutesepid.blogfa.com/&quot;&gt;فرزانه ی عزیزم (سکوت سفید)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://panjnafar.blogfa.com/&quot;&gt;وبلاگ این پنج نفر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و وبلاگ خالی دوست عزیزم حامد، که میدونم دیگه وجود نداره، اما به احترامش اسمش رو اینجا میزارم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در همین راستا، از &lt;a href=&quot;http://mn64.persianblog.ir/&quot;&gt;مانیا&lt;/a&gt; دعوت میکنم که بنویسه&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
و نامه ی من به میر حسین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام سید حسین&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونید چه روزهایی شده، بغض گلویم و اضطراب از آینده، معجونی اسیدی شده که وجودم رو برای اتفاقهایی ناگزیر ذوب میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سید یک سال پیش بود که از دنیا سیر شده بودم، دنبال حقیقت میگشتم، از
خودم و اطرافم یه باتلاق درست کرده بودم که توش هر روز بیشتر فرو میرفتم،
دیگه به همه چی فحش میدادم، حتی یه مدتی فکر میکردم، شاه چقدر خوب بود، تا
خاتمی رو دیدم، توی این یکساله خاتمی و امیدش، امیدواریم بود، چقدر صبر
کردیم تا اعلام کاندیداتوری کرد. دیگه کارم روز شماری روز انتخابات بود.&lt;br /&gt;
هنوز نمیشناختمت، حتی دلم نمیخواست به سایتت سر بزنم، اما خاتمی به نفعت
کنار کشید و منرو به تو فراخوند، تا یواش یواش فهمیدم چه مرد بزرگی هستی،
اما حرفم با تو این نیست. سید... راستش میخوام بگم، من دارم میرم، و دنیا
دنیا عشق رو میزارم تا روزی که به اندازه ی یک ایرانی برای ایرانم بدرد
بخورم به سویش باز گردم، من اینها رو به تو میسپارم، نه به کس دیگه.&lt;br /&gt;
سید من اینجا عاشق شدم، دختری رو که دوستش دارم به تو میسپارم، خانواده ام
رو، دوستانم رو، تک تک نگاههایی رو که به امید ایرانی آباد، رو به تو
گرفته شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید، این تو، این امانتی های من، و این آبروی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم نامه های دیگه بهتر از این باشه....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 15:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز با میر حسین</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
از دانشگاه بر ميگشتم، چند تا از دانشجوهام که شهرستاني بودند، گفتند که فلان استاد فلان جا نمايشگاه آثار گذاشته و ما هم ميخوايم بريم، توي آپادانا نمايشگاه بود، در بين راه يکي از ستاد هاي مردمي مير حسين رو ديدم، بعد از اينکه بچه ها رو رسوندم به اتوبوس، رفتم ستاد، کلي آدم ايستاده بود، بنر بزرگي از مير حسين هم که اونجا بود توسط چند تا بي شعور پاره شده بود، اما کسي اهميت نميداد، همه اونجوري که بايد فعاليت ميکردند، رفتم داخل ستاد، يه ساختمان کامل رو ستاد کرده بودند، از کسي هم نميپرسيدند تو اينجا پي کار داري، هم ي درهاي ستاد رو به همه باز بود، من هم رفتم تا شايد بتونم کمکي کنم،کمی نگران بودم، اما وقتي ديدم همه آدمايي مثل خودم هستند و هيچ غرابتي و تکلفي بينشون نيست، خيالم راحت شد، دختر و پسر و مذهبي و غيره مشغول کار بودند، اينترنت ADSL بيسيم هم برقرار بود.&lt;br /&gt;فردای اون روز میر حسین در اصفهان بود، ساعت 6 مسجد سید، دوربین رو بر داشتم و راه افتادم، خواهرم که ار ساعت 4 رفت اونجا اما من کار داشتم و نمیتونستم اونقدر زود برم، اینقدر شلوغ بود که تصورش هم مشکله، نمیدونم چرا جای بزرگتری رو انتخاب نکرده بودند، به محض رسیدنم صدای آهتگ مرغ سخر بود که شنیده میشد و بعد فهمیدم که رضا شریعت یکی از دوستانم و یکی ار شاگردان شجریانه که داره میخوته، سر بیت نو بهار است گل ببار است بود که میر حسین آمد، از شدت شلوغی به بیرون فرار کردم، اما از همه جالبتر این بود که اونجا هیچ پلیسی نبود و مردم خودشون انتظامات و امنبت رو در دست گرفته بودند.&lt;br /&gt;این رنگ سبز هم که حسابی کفر اقتدار گرایان رو در اورده، همه جا بود، مردم شعارهای جالبی میدادند، از جمله &quot;سید بیا که محمود بیچاره کرده ما رو&quot;  &quot; نصر من اااه و فتح القریب، ننگ بر این دولت مردم فریب&quot;  &quot;فلسطین رو رها کن فکری به حال ما کن&quot; و شعارهای دیگه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;چندتا عکس هم هست که ار روی فیلم کپچر شده،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://g.imagehost.org/0013/01_18.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://g.imagehost.org/0673/02_2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://g.imagehost.org/0752/03_1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://g.imagehost.org/0745/04_4.jpg&quot; /&gt;         &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://g.imagehost.org/0271/05.jpg&quot; /&gt;  
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 06:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویژه ی انتخاباتی</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>
سلام به همه ی دوستان و دشمنان عزیز...&lt;br /&gt;&lt;p&gt;این پست پست ویژه ی انتخاباتی منه، هر کسی حق داره هر جور که دوست داره به انتخابات پیش رو نگاه کنه، اما در این محل و در این زمان احساس میکنم باید چیزهایی رو بگم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من فرزند جنگ هستم، خیلی از ما ها هستیم، مایی که نسل سوم اسم گذاشته شدیم. نظام جمهوری اسلامی ما، میتونه بهترین گزینه ی حکومتی کشور عزیزمون باشه و این رو بدونید، که تئوریسین های نظام ما، انسانهایی بسیار خادمتر، باهوشتر و مخلصتر از چیزی هستند که بازتاب های احتمالی آنها به ما میرسه. این انتخابات، سرنوشت من و شماست و کاملا صحیح هست، هر چند که رسانه های ما بسیار عملکرد بدی دارند، اما این گناه انتخابات نیست، این گناه افراد نادرست در مکان و زمان نادرست است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;من رای میدهم، و به رایم افتخار میکنم، چون افتخار کشورم در اوست،&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;در این انتخابات، امتحانی بزرگ در پیش است، بیش از همیشه جدی بگیریدش.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;رای من میر حسن موسوی است و حمایت خودم رو همزمان با بچه های دیگه از &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#00ff00&quot;&gt;میر حسین موسوی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;اعلام&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;میکنم.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.ghalamnews.ir/images/position17/2009/5/09-5-9-1523313333333.jpg&quot; /&gt;                     &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و من کجا بودم!!</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>
کلی مطلب بود برای نوشتن، اما یکی از دوستان که خیلی به ما
محبت داشته یاد آوری کرد که من با اینکه گفته بودم گرفتارم و دیر به دیر
آپ میکتم، اما هفته ای یکبار بروز کردم، ما هم برای اینکه خلف وعده(!) نشه، یروز نکردیم!!
&lt;p&gt;عرض کنم که گرفتاری های عزیز همچنان آویزان هستند، دغدغه های
جدید هم می رسند، شکر خدا، اما این تاخیر ناشی از یک سفر نطلبیده به بندر
بسیار زیبای انزلی بود که یک هفته ای به ما حال داد. جای همه شما خالی،
راه رفتن با شلوار کوتاه و دویدن روی شنها، اینقدر لذت بخش بود که به هیچ
قیمتی حاضر نبودم شلوار دیگه ای بپوشم. توی این موقع سال، شلوغ نبود، آب
دریا هم پر موج و سرد بود، روز اول رفتیم رشت، نمیدونم چرا این GPS بابا
فقط رو بازار تنظیم شده؟؟!؟! خلاصه جای شما خالی، مادر و خواهر بزرگتر
گرام، سبزی های خوشمزه و خوش عطر کوهی ابتاع کردند و پدر عزیز تر از جان
اشمل(!؟) و ماهی سفید، اشمل ( اگر در تلفط اشتباهه لظفا بگید که ضایع
نباشم) عزیز را همان شب ریختیم در حندق بلا، بسیار بد خوراک و شور بود،
اما روز یعد سبزی پلو با ماهی خوردیم که هنوز عطرش تو دماغمه، جای همتون
خالی مخصوصا اونهایی که محرومند اکنون... اما خیلی دلم میخواد غذای ترکی
رو بخورم، شنیدم حرف ندارند.... وای که من چقدر شیکموام...&lt;br /&gt;
روز بعد رفتیم انزلی، زیبا بود، بندر و افقی که دریا بود و اسکله، بندر انزلی دخترهای خیلی قشنگی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;middle&quot;&gt;در روز آخر هم بعد از رفتن به جنگل سراوان و چشیدن طعم آزادی،
و جوجه کبابی که طبخ نموده بودیم، راه برگشتن به تهران محترمه ی همیشه
شلوغ رو در پیش گرفتیم، تهران شهر کاملا سوخته ای شده، وقتی با شهری مثل
انزلی یا رشت مقایسه میکنم. بعد از انجام یکسری کارهای همیشگی در تهران،
به سمت اصفهان فرار کردم و الان هم یکساعت و نیمه از سر کار بر گشتم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style=&quot;width: 542px; height: 407px;&quot; src=&quot;http://g.imagehost.org/0628/Atrip.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 19:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات یک بازی وبلاگی</title>
<link>http://sorry.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>
شکر خدا فکر کردیم در سال جدید قرار نیست میکروب و ویروسی ما رو دچار کنه، که ویروس وبلاگی موسوم به بازی وبلاگی که بعضا سریعتر ویروس هم منتشر میشه، توسط دوست و دادای بسیار عزیزمان &lt;a href=&quot;http://www.2088.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;خبرنگار خان غرغرو&lt;/a&gt;، به ما سرایت کرده... سریعا آمپول مورد نظر را  اندیشه  میکنیم , و از ترسهایمان مینویسیم... چشم...&lt;p&gt;1- سال 80، هیچوقت توی هیچ دوره ی تحصیلیم، جوری رفتار نمیکردم که معلمی منو تنبیه کنه، اما تو مدرسه ای که همکلاسیهات اسلحه و بیسیم های باباهاشونو میووردند و به هم نشون میدادند، هیچ تعرضی بعید نبود، روزی که بی گناه از مدرسه اخراج شدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- سال 81، روزی که دعوای سختی بین پدر و مادرم بود، روزی که قسم خوردم هیچ وقت سر همسرم حتی داد کوچیک هم نکشم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- سال 84، روزی که برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم، و تمام بدنم میلرزید، هنوز نمی دونم که این چه حسی بود که من داشتم، از ترس میلرزیدم یا از نشاط، غلیان چیزی نو که دوباره تجربه اش نکردم تا بدونم ترس بود یا نه... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- سال 87، روزی  که با یکی از دخترهای فامیل برای انجام پروژه اش قرار گذاشتیم، از دانشگاه میومد، من هم  دو سه ماهی بود ریشام رو نزده بودم، شلوار پارچه ای با پیرهن روش، ما هم به فاصله دو متری داشتیم با هم سر کاراش چونه میزدیم، و وقتی گشت ارشاد و امر به معروف میرسه و عقد نامه طلب میکنه و هیچ حرفی رو هم نمیخواد بفهمه، برا خودم نگران نبودم، برا دختر بدبخت میترسیدم، چون اینا پنجشنبه میان بیرون و کسانی رو که میگیرند، تا ظهر یکشنبه نگه میدارند بدون حتی یه تماس، برای من مهم نبود، اما اون بدبخت چی میتونست به خانوادش بگه... بهر حال خوشحالم که تونستم ردش کنم بره، هر چند خودم تا توی ماشین رفتم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5- این حس رو تجربه نکردم، اما میترسم... از اینکه عزیزانم رو از دست بدم، از اینکه روزی خبر فوت پدر یا مادر یا همسرم رو بشنوم، یا حتی بیماریشون رو، اصلا آماده نیستم... اصلا...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب این هم از اعترافات من....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از همینجا این ویروس وبلاگی درمان میشه و به کسی سرایت نخواهد کرد... چون تمام کسانی که توی لیست من لینک هستند، اینقدر دوستشون دارم که نمیتونم فرقی بزارم... هر کی خواست این بازی رو ادامه بده بنویسه و خبر کنه که بیایم و از سرایت این ویروس به آنها لذت ببریم!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خبر نگار غرغروی عزیز هم همینجا تشکرات بسیار میکنم که اینجانب رو برای اجرای این فریضه الهی انتخاب کرد... ان شااااه هممون به راه راست هدایت بشیم........ انننننننننننننننشااااااااااااااااااااااااااااااه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sorry&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>sorry</dc:creator>
<guid>http://sorry.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
