۱
صبح که می شود،
کاغذی سفید می کشم
بر روی جنازه ی شعرهایم...
از دیشب چند سال گذشته است،
که واژه هایم چنین پیر شده اند؟
...که نفسهایم در زیر سیگاری خاکستر شده اند؟
سالهاست که صندلی تو خالیست
اما فنجان چایی که نخورده بودی،
هنوز سرد نشده....
۲
نگاهش نکردی...
تا بالهای این پرنده جوانه زند
صدایش نکردی ....
تا نغمه های این پرنده رنگین کمان شود
رهايش کردي....
پرواز و آواز در قاب آسمان زنگ زد
پرنده سنگ شد.
اگر نگاهش می کردی...
اگر صدایش می کردی...
۳
بر درگاه سرخ وسوسه درنگ کن...
میوه ی ممنوعه که بیفتد تو هم افتاد ه ای! ....
پس بگذار از این وسوسه ی شیرین لبریز باشی..
بگذار همه ی سیبهای زمین طعم هبوط بدهند...
عطر شکوفه های سیب که ممنوع نیست
بگذار عاشقت بنامم...
۴
همسفر عقربه ها
فرسنگها و سنگها را در نوردیده ایم
بعد از عمری که زمان در انتظار ما ته نشین بود
...و پاهایمان ریشه در سنگ داشت ...
و اینک ،
چشم در چشم آرزوهایمان...
هر چند خسته
هر چند دلشکسته
*
دستهایمان زبانه می کشند و
خاکستر آرزوها بر پلکهایمان می نشیند...
سوار بر تندیس سنگی اسبی خاکستری،
به سالهای سکون وانتظار باز می گردیم....
اشعار: سعید سلیمانپور ارومی
