تبليغاتX
غرغرستان
خاک گرفتس... خوب، بایدم بگیره، نیست که خودم خاکیم، اینم هی خاک ورش میداره...

سلام

بعله، اولین پست از دیار مالایی های عزیز و دلنشین!

بیش از یک ماهه که اینجام، از خود پرواز تا الان هزار حور اتفاق افتاده، ترکیدن موتور هواپیما، فرود اضطراری، مالزی نوردی، دانشگاه، کلاس، خارجی ها، ماها، اونا، اینها، خونه، دانشگاه، استاد، من، یارو، خونه، دانشکاه، من، استخر، خونه، دانشگاه، شیر کاکائو، مال، من، خونه، دانشگاه، من، خونه، دانشگاه، من، خونه، دانشگاه...

اما دوست دارم راجع به چیری حرف بزنم که بیشتر از Hyper mall ها و Pavelion و Midvali و KLCC و Loyat و Alamnda و کلاب و مشروب و مینی و ماکسی و اینها عجیب بود، یعنی اینا که عجیب نیستند، در مورد چیزی که عجیب بوده میخوام حرف یزنم... نوعی از این بشر دوپا به نام ایرانی

ندیدم مثلشون... اگر اعراب بنده خدا رو که از کرده ی اعراب هستند، حذف کنی، موجودات اجق وجق تر از این ایرانیها یافت نمیشه. تعداد آدمهای درست درمون ایرانی در این کشور و مخصوصا در دانشگاه ما به تعدد انگشتان دسته.

پارازیت: یارو ازم پرسید، رسیدی چی خیلی واست جالب بود و توجهت رو جلب کرد و مثلا پاقی خورد تو صورتت، گفتم حضور این همه ایرانی، اینجا، اگه مالایی و هنی و چینی نبینی، حتما ایرانی میبینی...

برگردیم به بحث، ما در بدو ورود، برای برخی از این ایرانیهای خوشحال اصطلاحی ساختیم که خیلی به کار میاد، ازٌگَل... هیچ ملیتی این طوری نیست که ایرانیها هستند. الحمدلله.

متولد 67و 68و 69و 70و 71، خدایا، ما برا اینکه از خونه بزنیم بیرون در سن خرس سالگی، دویست میلیون بار خودمون و خونوادمون تا عرش رفتیم و برگشتیم...

برا اینکه مفهوم جمله ی بالا حاصل شه، مثالی میزنم...

دوستان حتما دیدند که یک عدد نظر سنجی چند ماهی است در این وبلاگ نصب شده که دوستان متونن برند و تنایج رو مطالعه کنند، گزینه ای وجود دارد به نام اجبار خانواده که تا الان رای هم نیوورده، طبیعی است...

اما بیش از 70% ایرانیهای اینجا به اجبار خانواده مشرف فرمودند که:
خرجشون کم شه!!!! آقا (خانوم) اینقدر خرح میکرده ایران که دکش کردند مستقل شه همون هزینه ی ثابت و مقرر تقدیم جناب شه.

آدم بشوند... پسر و دختر گرامی عزیز، ایران رو آباد فرموده بودند، فرستاده شدند تا یا مالاییها اینا رو آباد کنند، یا اینا مالزی رو...

شرت کم... بخدا اگه پدر مادره به اندازه مورچه دلشون برا بچه هه اینجا تنگ شه...

فکر میکنید جوجه ماشینی متولد 67 و 68 اینجا چی جوری سر میکنه؟؟؟
درس؟!؟!؟ دلتون خوشه، این یارو بزور دیپلم گرفته... خارج؟؟ هنوز عقلش نمیرسه خارج چیه... کلاب؟؟! اون هرزه های توی کلاب آخر حرفه ایند، با پیرمردایی که دنیا رو تکون دادند پلکیدند، این جوجه فوکولیا رو آدم حساب نمیکنند. ووووووووو غیره... نه....

خرج... نمیدونن چی بخرند چی نخرند، نمیدونن چی خریدند، فقط میخرند...

اینجا کشور برند هاست، اسم برند رو هم نمیدونه چیه، اسمش رو هم نشنیده، فقط میخره، و مارکش رو میندازه بیرون، نگاه کنی میبینی 2000 رینگیت پول لباسشه، اما خودش 1 سنت هم نمیخرن. اگه روزی باباهه پول نفرسته اینجا براش، با جرز دیوار یکی میشه...

بخدا به این خارجی ها حسودیم میشه، اومدم تو بهشت، نه بخاطر اینکه اینجا خبریه، فقط بخاطر اینکه دروغ و ریا نیست، پول خوری نیست، دزدی نیست.

راستی، مالتون و صفت بچسبید، همسایتونو دزد نکنید.


+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 19:5 |