تبليغاتX
غرغرستان

شما رو قسم میدم، به خونهایی که ریخته شد، به برادران و خواهرانم که جلوی چشمانم کتک خوردند، به اشکهای مادرم که وقتی برای کاری از خونه بیرون میرم و دلنگرانیهای پدرم که هر پنج دقیقه یک بار به خرس گندش زنگ میزنه تا مطمئن شه هنوز مورد ضرب و شتم پست فطرتهایی که در این چهار سال یه حمایت رییس دروغگوشون، چنان جری و بی مقدار شدند که روی مردم آتش میگشایند نشده باشد، قسم، قسم، قسم که به صلاح این کشور رای بدبد و دست از چهار سال دیگر دلقک بازی این بوزینه بردارید... آقابون، با اعداد و ارقام خودتان، 50% کشور به ا.ن نه!  گفتند، و گرنه مردم عاشق چشم و ابروی اون سه تا ی دیگه نبوذند، چطور میشود این رییس جمهور مشروع باشد... این کشور فقط به دهاتی و بسیجی و سپاهی احتیاج ندارد، به دانشجو و استاد و هنرمند و فرهیخته ها هم نیاز دارد... آقای رییس جمهور!! یک یا علی، این کرسی برای شما زیادی بزرگ است...

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 12:53 |
تا پیش از این افتخار میکردم که تمام رای ها رو دادم، از امروز، دیگه مهری در شناسنامه ی من نخواهد خورد.
+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 17:58 |
سلام دوستان خوبم...
این پست باز هم یه ویژگیه خاصی داره، من به نیابت از دوستانم و بچه های آگاهی که در اینترنت هستند، و از اینکه با خیلییهاتون در این چند ساله بسیار صمیمی هستم و دستچین دوستان من هستید، و بچه های مالزی نویس، و اینکه تا دوازده روز دیگه انتخابات شروع خواهد شد، قصد راه اندازی یک بازی وبلاگی دارم به نام "نامه ای به میر حسین"
خیلی ها از قبل این نامه رو تصور کردند، یا در وبلاگهاتشون نوشتند، اما برای اولین بار اونرو به صورت یک بازی در میارم و میخوام که هر کسی که دعوت به این بازی میشه، بعد از نوشتن نامه اش، پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنه، اگر نام کسی در لیست دعوت نبود، دلیلی بر تبعیض نیست، من همه ی شما رو دوست دارم، از نکات دیگه ای هم که میتونم اشاره کنم اینه که شعاری ننویسید و اونچیزی رو که به احساس خودتون و به احوالات شخصیتون بر میگرده رو بنویسید، شاید نامه ی خودم یک نمونه باشه....

پس نکات این بازی:

1- پس از نوشتن نامه دعوت از پنج نفر...


2- پرهیز از شعاری نویسی،


3- نوشتن احوالات شخصی و احساسات درونی، بصورت خاطره یا توصیف احساس شما...

ممنون...



اسامی دعوت شدگان من...

دادای غرغروی خودم...(خبرنگار غرغرو)

مهندس جوان، برادر مالزی نویسم

فرزانه ی عزیزم (سکوت سفید)

وبلاگ این پنج نفر

و وبلاگ خالی دوست عزیزم حامد، که میدونم دیگه وجود نداره، اما به احترامش اسمش رو اینجا میزارم...

در همین راستا، از مانیا دعوت میکنم که بنویسه


و نامه ی من به میر حسین

سلام سید حسین

نمیدونید چه روزهایی شده، بغض گلویم و اضطراب از آینده، معجونی اسیدی شده که وجودم رو برای اتفاقهایی ناگزیر ذوب میکنه.

سید یک سال پیش بود که از دنیا سیر شده بودم، دنبال حقیقت میگشتم، از خودم و اطرافم یه باتلاق درست کرده بودم که توش هر روز بیشتر فرو میرفتم، دیگه به همه چی فحش میدادم، حتی یه مدتی فکر میکردم، شاه چقدر خوب بود، تا خاتمی رو دیدم، توی این یکساله خاتمی و امیدش، امیدواریم بود، چقدر صبر کردیم تا اعلام کاندیداتوری کرد. دیگه کارم روز شماری روز انتخابات بود.
هنوز نمیشناختمت، حتی دلم نمیخواست به سایتت سر بزنم، اما خاتمی به نفعت کنار کشید و منرو به تو فراخوند، تا یواش یواش فهمیدم چه مرد بزرگی هستی، اما حرفم با تو این نیست. سید... راستش میخوام بگم، من دارم میرم، و دنیا دنیا عشق رو میزارم تا روزی که به اندازه ی یک ایرانی برای ایرانم بدرد بخورم به سویش باز گردم، من اینها رو به تو میسپارم، نه به کس دیگه.
سید من اینجا عاشق شدم، دختری رو که دوستش دارم به تو میسپارم، خانواده ام رو، دوستانم رو، تک تک نگاههایی رو که به امید ایرانی آباد، رو به تو گرفته شده.

سید، این تو، این امانتی های من، و این آبروی ایران



امیدوارم نامه های دیگه بهتر از این باشه....


+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 19:12 |
از دانشگاه بر ميگشتم، چند تا از دانشجوهام که شهرستاني بودند، گفتند که فلان استاد فلان جا نمايشگاه آثار گذاشته و ما هم ميخوايم بريم، توي آپادانا نمايشگاه بود، در بين راه يکي از ستاد هاي مردمي مير حسين رو ديدم، بعد از اينکه بچه ها رو رسوندم به اتوبوس، رفتم ستاد، کلي آدم ايستاده بود، بنر بزرگي از مير حسين هم که اونجا بود توسط چند تا بي شعور پاره شده بود، اما کسي اهميت نميداد، همه اونجوري که بايد فعاليت ميکردند، رفتم داخل ستاد، يه ساختمان کامل رو ستاد کرده بودند، از کسي هم نميپرسيدند تو اينجا پي کار داري، هم ي درهاي ستاد رو به همه باز بود، من هم رفتم تا شايد بتونم کمکي کنم،کمی نگران بودم، اما وقتي ديدم همه آدمايي مثل خودم هستند و هيچ غرابتي و تکلفي بينشون نيست، خيالم راحت شد، دختر و پسر و مذهبي و غيره مشغول کار بودند، اينترنت ADSL بيسيم هم برقرار بود.
فردای اون روز میر حسین در اصفهان بود، ساعت 6 مسجد سید، دوربین رو بر داشتم و راه افتادم، خواهرم که ار ساعت 4 رفت اونجا اما من کار داشتم و نمیتونستم اونقدر زود برم، اینقدر شلوغ بود که تصورش هم مشکله، نمیدونم چرا جای بزرگتری رو انتخاب نکرده بودند، به محض رسیدنم صدای آهتگ مرغ سخر بود که شنیده میشد و بعد فهمیدم که رضا شریعت یکی از دوستانم و یکی ار شاگردان شجریانه که داره میخوته، سر بیت نو بهار است گل ببار است بود که میر حسین آمد، از شدت شلوغی به بیرون فرار کردم، اما از همه جالبتر این بود که اونجا هیچ پلیسی نبود و مردم خودشون انتظامات و امنبت رو در دست گرفته بودند.
این رنگ سبز هم که حسابی کفر اقتدار گرایان رو در اورده، همه جا بود، مردم شعارهای جالبی میدادند، از جمله "سید بیا که محمود بیچاره کرده ما رو"  " نصر من اااه و فتح القریب، ننگ بر این دولت مردم فریب"  "فلسطین رو رها کن فکری به حال ما کن" و شعارهای دیگه...

چندتا عکس هم هست که ار روی فیلم کپچر شده،






        


 

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 9:47 |