تبليغاتX
غرغرستان
سلام به همه ی دوستان و دشمنان عزیز...

این پست پست ویژه ی انتخاباتی منه، هر کسی حق داره هر جور که دوست داره به انتخابات پیش رو نگاه کنه، اما در این محل و در این زمان احساس میکنم باید چیزهایی رو بگم.

من فرزند جنگ هستم، خیلی از ما ها هستیم، مایی که نسل سوم اسم گذاشته شدیم. نظام جمهوری اسلامی ما، میتونه بهترین گزینه ی حکومتی کشور عزیزمون باشه و این رو بدونید، که تئوریسین های نظام ما، انسانهایی بسیار خادمتر، باهوشتر و مخلصتر از چیزی هستند که بازتاب های احتمالی آنها به ما میرسه. این انتخابات، سرنوشت من و شماست و کاملا صحیح هست، هر چند که رسانه های ما بسیار عملکرد بدی دارند، اما این گناه انتخابات نیست، این گناه افراد نادرست در مکان و زمان نادرست است. 

من رای میدهم، و به رایم افتخار میکنم، چون افتخار کشورم در اوست،

در این انتخابات، امتحانی بزرگ در پیش است، بیش از همیشه جدی بگیریدش.

رای من میر حسن موسوی است و حمایت خودم رو همزمان با بچه های دیگه از میر حسین موسوی اعلاممیکنم.

                     

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:55 |
کلی مطلب بود برای نوشتن، اما یکی از دوستان که خیلی به ما محبت داشته یاد آوری کرد که من با اینکه گفته بودم گرفتارم و دیر به دیر آپ میکتم، اما هفته ای یکبار بروز کردم، ما هم برای اینکه خلف وعده(!) نشه، یروز نکردیم!!

عرض کنم که گرفتاری های عزیز همچنان آویزان هستند، دغدغه های جدید هم می رسند، شکر خدا، اما این تاخیر ناشی از یک سفر نطلبیده به بندر بسیار زیبای انزلی بود که یک هفته ای به ما حال داد. جای همه شما خالی، راه رفتن با شلوار کوتاه و دویدن روی شنها، اینقدر لذت بخش بود که به هیچ قیمتی حاضر نبودم شلوار دیگه ای بپوشم. توی این موقع سال، شلوغ نبود، آب دریا هم پر موج و سرد بود، روز اول رفتیم رشت، نمیدونم چرا این GPS بابا فقط رو بازار تنظیم شده؟؟!؟! خلاصه جای شما خالی، مادر و خواهر بزرگتر گرام، سبزی های خوشمزه و خوش عطر کوهی ابتاع کردند و پدر عزیز تر از جان اشمل(!؟) و ماهی سفید، اشمل ( اگر در تلفط اشتباهه لظفا بگید که ضایع نباشم) عزیز را همان شب ریختیم در حندق بلا، بسیار بد خوراک و شور بود، اما روز یعد سبزی پلو با ماهی خوردیم که هنوز عطرش تو دماغمه، جای همتون خالی مخصوصا اونهایی که محرومند اکنون... اما خیلی دلم میخواد غذای ترکی رو بخورم، شنیدم حرف ندارند.... وای که من چقدر شیکموام...
روز بعد رفتیم انزلی، زیبا بود، بندر و افقی که دریا بود و اسکله، بندر انزلی دخترهای خیلی قشنگی داشت.


در روز آخر هم بعد از رفتن به جنگل سراوان و چشیدن طعم آزادی، و جوجه کبابی که طبخ نموده بودیم، راه برگشتن به تهران محترمه ی همیشه شلوغ رو در پیش گرفتیم، تهران شهر کاملا سوخته ای شده، وقتی با شهری مثل انزلی یا رشت مقایسه میکنم. بعد از انجام یکسری کارهای همیشگی در تهران، به سمت اصفهان فرار کردم و الان هم یکساعت و نیمه از سر کار بر گشتم...


+ نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:35 |