تبليغاتX
غرغرستان
شکر خدا فکر کردیم در سال جدید قرار نیست میکروب و ویروسی ما رو دچار کنه، که ویروس وبلاگی موسوم به بازی وبلاگی که بعضا سریعتر ویروس هم منتشر میشه، توسط دوست و دادای بسیار عزیزمان خبرنگار خان غرغرو، به ما سرایت کرده... سریعا آمپول مورد نظر را  اندیشه  میکنیم , و از ترسهایمان مینویسیم... چشم...

1- سال 80، هیچوقت توی هیچ دوره ی تحصیلیم، جوری رفتار نمیکردم که معلمی منو تنبیه کنه، اما تو مدرسه ای که همکلاسیهات اسلحه و بیسیم های باباهاشونو میووردند و به هم نشون میدادند، هیچ تعرضی بعید نبود، روزی که بی گناه از مدرسه اخراج شدم...

2- سال 81، روزی که دعوای سختی بین پدر و مادرم بود، روزی که قسم خوردم هیچ وقت سر همسرم حتی داد کوچیک هم نکشم...

3- سال 84، روزی که برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم، و تمام بدنم میلرزید، هنوز نمی دونم که این چه حسی بود که من داشتم، از ترس میلرزیدم یا از نشاط، غلیان چیزی نو که دوباره تجربه اش نکردم تا بدونم ترس بود یا نه...

4- سال 87، روزی  که با یکی از دخترهای فامیل برای انجام پروژه اش قرار گذاشتیم، از دانشگاه میومد، من هم  دو سه ماهی بود ریشام رو نزده بودم، شلوار پارچه ای با پیرهن روش، ما هم به فاصله دو متری داشتیم با هم سر کاراش چونه میزدیم، و وقتی گشت ارشاد و امر به معروف میرسه و عقد نامه طلب میکنه و هیچ حرفی رو هم نمیخواد بفهمه، برا خودم نگران نبودم، برا دختر بدبخت میترسیدم، چون اینا پنجشنبه میان بیرون و کسانی رو که میگیرند، تا ظهر یکشنبه نگه میدارند بدون حتی یه تماس، برای من مهم نبود، اما اون بدبخت چی میتونست به خانوادش بگه... بهر حال خوشحالم که تونستم ردش کنم بره، هر چند خودم تا توی ماشین رفتم...

5- این حس رو تجربه نکردم، اما میترسم... از اینکه عزیزانم رو از دست بدم، از اینکه روزی خبر فوت پدر یا مادر یا همسرم رو بشنوم، یا حتی بیماریشون رو، اصلا آماده نیستم... اصلا...

خوب این هم از اعترافات من....

از همینجا این ویروس وبلاگی درمان میشه و به کسی سرایت نخواهد کرد... چون تمام کسانی که توی لیست من لینک هستند، اینقدر دوستشون دارم که نمیتونم فرقی بزارم... هر کی خواست این بازی رو ادامه بده بنویسه و خبر کنه که بیایم و از سرایت این ویروس به آنها لذت ببریم!!!

از خبر نگار غرغروی عزیز هم همینجا تشکرات بسیار میکنم که اینجانب رو برای اجرای این فریضه الهی انتخاب کرد... ان شااااه هممون به راه راست هدایت بشیم........ انننننننننننننننشااااااااااااااااااااااااااااااه.

+ نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 15:9 |

چندین خبر...

- ماجرای اولین روز تدریس در دانشگاه، برای خودش هم ماجرایی بود، ما به دعوت یکی از اساتید رشته گرافیک دانشگاه... برای تدریس واحد انیمیشن یک عده دانشجوی حدودا خنگ، اقدام به بیدار شدن در ساعت شش صبح کردیم و وقتی کلاس ساعت 10.30 صبح برگزار شد، چونان دوره ی دانشجویی مسخرمان، کلی به خودمان فحش نثار نمودیم، ببینید چه کشیدند این دانشجویان بی نوا. کلاس گذشت، ما هم از بس چیز گفتیم، در مدت سه ساعت تقریبا پشت سر هم، فکمان به زمین آویزان شد، خیلی جالب بود، رفتیم که مبحث انیمیشن رو در دوبعدی توضیح بدیم، بعد Tablet عزیز را که در سر کلاس از کیف خارج نمودیم، دیدیم که قلمش را فراموش کرده ایم بیاوریم، پس همونجوری دوباره رفتند سر جاشون. یک مطلب دیگه این بود که کشتند ما رو با این استاد استاد کردنشون که ما هم به دانشجوهای گلم که همشان شکر خدا اناث بودند و دوتا مذکر در بینشون بیش نبود (تو دانشگاه پسر میدیدیم شاخ در میووردیم!!) تشریدیم ( یعنی تشر زدیم، دعوا کردیم) که آقا ما هم همسن خودتان هستیم، اما ظاهرا همون استاد، بهمان استاد شد رفت پی کارش...

- ماجرای چگونه در گوگل سرچ کنیم...

یکی از کارهای جالبی که وبگذر میکنه، نشون دادن سایتهای لینک کننده هست... و خوب میدونید، کلماتی کلیدی که دیگران سرچ کرده اند تا به سایت شما رسیده اند هم خبر دار میشید... اما چیزهای جالبی سرچ شده، که من چند تاش رو جالب دیدم که بنویسم...

- ما یه چندباری "گشت ارشاد" داشتیم که سرچیده شده بود...

- همینطور "آسیفا" و "آسیفا اصفهان" و "خانه ی انیمیشن"

- "چند جمله درباره ی قدرت نه گفتن" هم

- این خیلی جالب بود، من در یکی از پستها سایت omid 20 رو نوشته بودم و برای اینکه فیلتر نشم، اون رو به صورت فاصله دار (یعنیwww . omi  و بقیه ی آدرس) بعد جناب سرچ کننده اومده تو گوگل عین همینو سرچ کرده(یعنیwww . omi  و بقیه ی آدرس)!!!!!! نه یه بار، چند بار این اتفاق افتاده...

- و جالب ترین سرچ، بدون شرحه، یه بنده خدایی سرچ کرده در گوگل، عین همین جمله رو که مینویسم: "آقا(!!) کی(!!!) از مالزی پذیرش گرفته برا(!!!) انگلستان(!!!!!!!!!)"


-به به....


+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 19:46 |

روزهای تردید است و گریز، و همه چیز، چنان سرشار از روایحی شده است که خوش خدمتی ها در آن راه به جایی نبرند، ای کاش میدانست  که فقط یک کیلومتر آنطرف تر از جایی که قرار است سخنرانی کند، کسی حتی یک تابلو هم برایش نصب نکرده، حتی ادارات دولتی، کاش میدانست که مردمی که ترافیک و خاک و خل های این تقاطع غیر همسطح را خورده اند، مدتها پیش آن را افتتاح کردند، کاش میدانست میدانی که در آن سخنرانی میکند، پایگاه چه کسانی است برای لرزاندن دل دختران و پسرانی که از آنها عقد نامه طلب شده بود، کاش می دانست طعم توریست با گشت ارشاد یعنی چه، کاش میدانست، اصفهان آن نیست که او میگوید، کاش میدانست منت خبر هسته ای را که بر سر مردم میگذارد، مردم با گوشت و پوست و استخوان خویش درک کرده اند، کاش میدانست، اصفهان، چند سالی است که دیگر صدای تق تق چکش های قلمزن هایش را نمیتوان براحتی شنید، دیگر سفره های قلمکارش جنس همیشگی ندارند، دیگر دست های زیادی مینا نمیکشند، دیگر حتی گزهایش هم طعم همیشگی نمیدهند، نمی ارزید آقای رایحه، نمی ارزید...

+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 8:56 |

سلام بر همه ی دوستان و دشمنان عزیز این وبلاگ...
عیدی آمد و مثل سالهای گذشته، سال تحویلی و تظاهری به تغییر، اما خوب خبر داریم که خبری از تغییرات نیست، صبحها و شبها، لحظه ی تغییر سال رو حس نخواهند کرد و ما تظاهر میکنیم که دوباره با آنها آشتی میکنیم. اما این تنها شادی ایرانی، هنوز از ما گرفته نشده رو به همه ی ایرانی ها تبریک میگم و تبریک میگم که هنوز میتونیم نوروزی رو برای خودمون نگه داریم که بدون معلول خارجی، در اونروز خوشحال باشیم.
دلم نمیخواد بگم من طرفدار خاتمی هستم، اما طرفدار آبادانی کشور و رهایی از شعار هستم که چیزی مخرب تر از شعار، برای آبادانی یک کشور نیست و دو صد گفته هموزن نیم کردار نخواهد شد...

اما اینجا سال نو، یعنی مسافر، یعنی شهری که تا پاسی از شب میزبان آدمهایی هستند که از دیدن هزار باره ی در دیوارهایش انگار خسته نمیشوند. بیرون میروم تا آدمها رو نگاه کنم. مسافر مسافر مسافر، دیگه تقریبا مردم رو از لحجهشون هم نمیشه فهمید کجاییند، لباسها هم همه شمول شده، البته که هم شیک هستند، دخترها مانتو و روسریهایی که اغلب قبل از این بگیر بگیرها استفاده میشد پوشیدند مردها هم اکثرا مد روز هستند، به راحتی میشه تشخیص داد هفتاد درصدشون خیلی به حجاب عقیده ندارند، یکی دو تا خانواده ی مذهبی پوش(!) هم بیشتر نمیبینم، گشت ارشاد هم بود، ماشینش توی این شلوغی بزور راه میرفت، تقریبا یه هفته ست که دوباره  راه افتادن توخیابونا، دقیقا فردای روزی که خاتمی انصراف داد و یک هفته و سه روز بعد از اینکه مشاور مطبوعاتی احمدی نژاد نیروی انتظامی رو تهدید کرد که اگر به سر و روی مردم کار داشته باشه، از طریق وزارت کشور اقدام میکنه و اگر تاثیر نکرد از طریق خود ریاست جمهوری مستقیما برخورد میکنه،

بیخیالش میشم و توی راه رفتن چشمم به یه سری اسباب بازی خاک گرفته میخوره که از بینش ماشینهای اسباب بازی پلیس ایران، با اون رنگ سبزش از همه بیشتر چشممو میگیره، یاد وقتی میافتم که پلیس اینقدر محبوب شد که اسباب بازیاش هم مثل چی میفروخت و ما هم دلمون رو خوش کردیم که به قول یکی از آشناهای پلیسمون کلاس نیروی انتظامی رفته بالا و محبوب شده، اما دریغ از اینکه ماشین مهم نیست، چه کسی بر کرسی این ماشین تکیه زده مهمه...


کمی جلوتر، یه صحنه ای دیدم که باورم نمیشد، یه گشت ارشاد داشت چادر سر دخترا میکرد، اول شک کردم، اما دیدم یه دختری از دور و با ترس داره ماشین رو نگاه میکنه و پای تلفن به اونور خط، داره همین رو میگه. باز رفتم جلو، دیدم همون ماشین (یا یه ماشینه دیگه) ارشاد، وسط میدون به اون شلوغی، جلوی چشم همه ی مردم یه دختری رو که سر وضع بدی هم نداشت سوار کرد و دقیق تر که شدم دیدم توی ماشین هم چادر سر دختر کردند.

درک نمیکنم که این کار چه ثمری داره، آغوش مادران فردا رو نمیشه با اجبار ترغیب به سر کردن چادر کرد، درحالی که چیزی کمتر از بیست درصد جامعه ی شهری چادر پوش هستند، چرا درک نمیکنند که نیروی انتظامی دیگه جلوی مردم آبرویی نداره، چرا درک نمیکنند مردم مجرم نیستند، تنها چیزی که به تندروهایی که دم از ارزشهای انقلاب و اسلام و امام و رهبری میزنند، بدون ذره ای توجه به آسایش مردم و آبادی ایران، اینه که بیان و انقلاب رو به مردم هدیه بدند و چون خاتمی این رو میخواد بکنه، بهش انگ بر .ندازی .نرم میزنند. بهش انگ عملی مغایر با وحدت عمومی میزنند، وحدتی که ناشی از عدم آگاهی و استحمار باشه، بزار وجود نداشته باشه، ملتی مُنفَک و آگاه، بسیار موفقتر از ملتی متحد و لی احمقه....
بیایم برای آبادی ایرانمون دعا کنیم...

+ نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 12:8 |