1- سال 80، هیچوقت توی هیچ دوره ی تحصیلیم، جوری رفتار نمیکردم که معلمی منو تنبیه کنه، اما تو مدرسه ای که همکلاسیهات اسلحه و بیسیم های باباهاشونو میووردند و به هم نشون میدادند، هیچ تعرضی بعید نبود، روزی که بی گناه از مدرسه اخراج شدم...
2- سال 81، روزی که دعوای سختی بین پدر و مادرم بود، روزی که قسم خوردم هیچ وقت سر همسرم حتی داد کوچیک هم نکشم...
3- سال 84، روزی که برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم، و تمام بدنم میلرزید، هنوز نمی دونم که این چه حسی بود که من داشتم، از ترس میلرزیدم یا از نشاط، غلیان چیزی نو که دوباره تجربه اش نکردم تا بدونم ترس بود یا نه...
4- سال 87، روزی که با یکی از دخترهای فامیل برای انجام پروژه اش قرار گذاشتیم، از دانشگاه میومد، من هم دو سه ماهی بود ریشام رو نزده بودم، شلوار پارچه ای با پیرهن روش، ما هم به فاصله دو متری داشتیم با هم سر کاراش چونه میزدیم، و وقتی گشت ارشاد و امر به معروف میرسه و عقد نامه طلب میکنه و هیچ حرفی رو هم نمیخواد بفهمه، برا خودم نگران نبودم، برا دختر بدبخت میترسیدم، چون اینا پنجشنبه میان بیرون و کسانی رو که میگیرند، تا ظهر یکشنبه نگه میدارند بدون حتی یه تماس، برای من مهم نبود، اما اون بدبخت چی میتونست به خانوادش بگه... بهر حال خوشحالم که تونستم ردش کنم بره، هر چند خودم تا توی ماشین رفتم...
5- این حس رو تجربه نکردم، اما میترسم... از اینکه عزیزانم رو از دست بدم، از اینکه روزی خبر فوت پدر یا مادر یا همسرم رو بشنوم، یا حتی بیماریشون رو، اصلا آماده نیستم... اصلا...
خوب این هم از اعترافات من....
از همینجا این ویروس وبلاگی درمان میشه و به کسی سرایت نخواهد کرد... چون تمام کسانی که توی لیست من لینک هستند، اینقدر دوستشون دارم که نمیتونم فرقی بزارم... هر کی خواست این بازی رو ادامه بده بنویسه و خبر کنه که بیایم و از سرایت این ویروس به آنها لذت ببریم!!!
از خبر نگار غرغروی عزیز هم همینجا تشکرات بسیار میکنم که اینجانب رو برای اجرای این فریضه الهی انتخاب کرد... ان شااااه هممون به راه راست هدایت بشیم........ انننننننننننننننشااااااااااااااااااااااااااااااه.


