تبليغاتX
غرغرستان
سلام دوستان عزیز و سلام وبلاگی که چند سالی است با من همراهی...

به دلیل یه سری از مشکلاتم و دلایل دیگه تا مدتی نمیتونم بروز کنم و میدونم بهر حال این به ضرر این وبلاگ هم هست، اما شاید برای من جنبه های مثبتی بهمراه داشته باشه. گمان هم نکنم کلا تا بر طرف شدن مشکلات به کسی هم بتونم سر بزنم، و به گمانم کامنت ها رو هم نمیخونم، اگر کامنتی گذاشتید و جواب ندادم، یا دیر دادم، به عذر مشکلات بنده موجه کنید...
انگار همین دیروز بود که قلبم فشرده شد تا یاد دوستان و وبلاگی از یاد رفته کنم و اندوه فرصتهای از دست رفته و زمان طی شده و اموری عقب افتاده، دوباره از ته قلبم سرکشی کنند، با چشمانی خیس دوباره نوشتم و دوباره راندم، و به شناختی که از خودم دارم، افراط کردم، و دوباره تمام قشنگیهای اینجا رو برای خودم عادی کردم.

از دوستان هم خواهش میکنم لینک من رو بر ندارند، این صرفا یه توقف کوتاه مدت خواهد بود... خواهش میکنم برام دعا کنید...
همتونو دوست دارم و وبلاگ عزیزم تو را هم که شاید تنها دفتر باز مانده از خاطره ای نه چندان دور، ولی زیبا برای من هستی، دوست دارم.
فقط دعا دوستان خوبم...

این مطلب رو با شعری از حافظ تموم میکنم...
هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر بحضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
و لا معاش چنان گریه کن که گر بلغزد پای
فرشته ات بدو دست دعا نگه دارد
صبا بر آن سر زلب ار دل مرا بینی
زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار بگفت
زذست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آنمحبوب
که حق صحبت مهر و و فا نگه دارد
غبار راه گذارت کجاست تا حافظ
بیادگار نسیم صبا نگه دارد

+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 20:24 |

این چند هفته، حرفها در مورد غزه خیلی بوده و هست، خیلی از وبلاگهای سیاسی و غیر سیاسی حرف از غزه زدند، چه وبلاگهایی که ایرانیها در بلاگفا و دیگران، به نام حماس و حزب اااه درست نکرند، و چه رسانه ها که 10 دقیقه اول هر خبر و برنامه یا صفحه ی نخست خود رو به  این امر اختصاص ندادند؛  اما این بحث و این مطلب اختصاص به غزه نداره، اختصاص به ایران داره...
مدت زیادیه که رسانه های ما، با اغراض و افراط شروع به پرداختن به بحث غزه کردند و نگاههای مردم رو از سمت دولت و معضلات ایران صد و هشتاد درجه آنطرفتر نگه داشتند و نشریات مخالف را چه ساده به این بهانه، مشمول توقیف کردند و چه ماهیهای انتخاباتی  از این آب گل الود غزه  نخواهند گرفت.

دیگر کسی کار ندارد که کابینه و ملحقاتشان دارد چه میکند یا رییس پلیس کدام شهرها و شهرستانها دارند چه طرحهایی پشت پرده میریزند، کارهای عمرانی به کجا رسید یا چرا وضعیت اقتصادی و تورم اصلاح نشد، صندوف ذخیره ارزی کشور چه شد و حال با نفت سی دلار چه میشود، دانشجو ره به کجا خواهد برد و رییس دولت که چهار سال است دارد کابینه مشخص میکند و هر چرا که خاتمی ساخت یا تغییر میدهد یا ویران میکند، برای آینده ایران چه تدابیری اندیشیده است...

و حال ایشان که تغییرات دولت و ارکان وابسته آن و تغییر عناوین و خراب کردن ساخته های پیشین برایشان چهار سال و چند میلیارد دلار خرج برداشت، برای چهار سال بعد اندیشه میکند و از قضا نیاز مند یک تغییر اذهان به طرفی دیگر بود، چون میدیدند که موج آگاهی مردم در راه است، غزه راه نجات برای یافتن حربه انتخابات آینده ایشان شد...
خدا فقط بخیر کند...

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 10:52 |
سلام، دوباره با مطالبی که در کله ی مبارکمان غلط میخورد به سراغ اذهان عمومی می ریم...

فعلا یه خورده خلاصه اخبار رو بریم و بعد سراغ مشروح!

اول از همه اینکه دوست گراممان دیروز رهسپار خارجه شدند، ما هم به این مناسبت صلاح دیدیم کمی آزار هم به ایشان برسانیم که ان شااااه در پستهای آتی خواهند دید...

دویم اینکه این ایتنرنت را شارژکردیم، و دوباره بی پول شدیم، اما نکته ی جالبش این بود که ظهر عاشورا اقدام به پرداخت کردیم و کمتر از سی ثانیه بعد وصلیده شد...

سیم اینکه، این زبان انگلیسی عجب چیزی فراری است برای ما که در ایران میزییم، اگه کسی راه حلی داره که از شدت فرارت(!) ( مشتق فعالت از مصدر فرر) این عزیز کم بشه پیشنهادی بفرمایند که ما مستفیظ یا مثتفیذ یا ... بگردیم.

چارم اینکه، چندی است اول صبحها اقدام به رسم کاری کا تو ر میکنیم، اما نمیدانیم چرا هر چه می کشیم شبیه احمدی نژاد میشود!!!

خوب حالا مشروح وبلاگ...

به زبان فارسی عزیز میفکریدم، ما که خیلی به زبان خاصی کاری نداریم؛ اما فعلا انگلیسی و فارسی و عربی که همچینی دارند رو مخ ما رژه میروند، اندکی این نگاشتها رو بر ذهن ما حک نمود،
وحشتناکترین چیز ممکن زبان عربیه، نه بخاطر قواعدش و نه بخاطر هیچ چیز مسخره ای که توی دبیرستان چپانیدن توی مغز ما، فقط به دو دلیل، اول تعداد کلمات، ما فهمیدیم زبان عربی به این دلیل فصیحه و قرآن به این زبان اومده، چون برای هر چیزی نیاز به وجود یک کلمه بر اساس قاعده ی خاصی داره، مثلا شما میدونستید که برای کلمه ی شمشیر در زبان عربی، 180 کلمه ی مجزا هست؟
برا اینکه واضحتر شه باید زبان فارسی رو یه کم شرح بدم، زبان فارسی زبانی پیشوند و پسوند پذیره، یهنی نه تنها هر کلمه میتونه پیشوند و یا پسوند کلمه ی دیگه قرار بگیره، بلکه اون کلمه های ترکیبی هم میتونند پیشوند و پسوند کلمات دیگه قرار بگیرند، به حدی که بعضی کلمات در زبان ما مرسوم شده، مثل نابود... نا + بود، این دلیلی که زبان فارسی رو زبانی پویا میکنه که محدوده ی لغاتش میتونه بینهایت باشه، چرخبال، بالگرد، هواپیما و ... البته این در خیلی زبانهای دیگه از جمله انگلیسی و روسی هم هست، حتی توی روسی از این هم وحشتناکتره، ولی این دلیله که زبان فارسی از عهده ی زبان فنی شدن بر میاد، ولی مثلا در زبانهایی مثل زبان عربی، شما برای ترجمه ی یک لغت مجبور به یک خط توضیح میشید، مثلا مثال همون شمشیر، مثلا در عربی برای شمشیر کوتاه، شمشیر بلند، آبدیده، دسته شکسته، شمشیری که نوکش به سمت راست کجه، شمشیری که نوکش به سمت کج خم شده، شمیر دو شاخه، شمشیر وقتی بالا میره، شمشیر وقتی زنگ مینه، وقتی کسی شمشیرشو کرده تو دماغش و غیره کلمه دارند.
در نگاه اول خوب بنظر میرسه، اما برای این دوره زمانه، دلیلی برای اصطحلاک زبان عربی شده...


و دلیل دومش هم اینه که ما اگه یه خارجی شروع کنه جلومون یکم فارسی بلغور کنه، قند تو دلمون آب میشه، اما اگر جلوی عربها یکم لهجت بد باشه، حسابی یهت میخندند و یه جورایی تخقیرت میکنند، نمونه هاشو زیاد دارم، که جاشون اینجا نیست...
قربان اشکال هندسیه همتان،

اگر خارجی هستید یا در خارج می تحصیلید یه نظر  هم به اون بالایی بپردازید، و شرمنده از شلوغ پلوغی وبلاگ، اینقدر کدای قالب ریخته پیخته شده بهم که ازش سر در نمیارم...

آهان، یه سری لینک جدیدی هم خواهیم گذاشت، از دوستانی که کامنت نزاشتم براشون هنوز عذر خواهی میکنم، بخدا مطالبتون همشو خوندم، به زودی از خجالت در میایم...

+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 9:35 |

رویدادهای ذهنی من:

چند وقته دست و دلم اصلا به روزنامه و مجله خوندن نمیره، خسته شدم، از واضحاتی که واضحا غلط جلوه میدند و مطالب بی سر و ته و بی هدفی که عوض مغز، قلب آدم رو هدف قرار داده، تا بهش یادآوری کنه اگر آگاهی کنتر میندازه، نا آگاهی سر و ته نداره...

مدتی کمی نیست که از چپ و راست هر چیزی رو که دوست دارند بد جلوه میدند، به بدترین شکل ممکن اونها رو سم و آفت جامعه میخونند و تو وقتی که صدای "نچ و نچ و آخر الزمان شده" ات بلند شد، در یک هجو و تحلیل مسخره، سر و ته مقاله رو هم میارند... دوربین ها به کجا نگاه میکنند، معضلات؟
اما سوال اینجاست، چه کسی باید معضلات رو بشناسه، دولت؟ پلیس؟ مردم؟ ریس جمهور؟ کی؟ جامعه ی ما در وضع بحرانی قرار گرفته چون کسانی که تشخیص دهنده ی معضلات هستند، کنار گذاشته شده اند چون، این صنف به راحتی چیزی رو بد معرفی نمیکنه، راحت بگم، چیزی به نام بد نداره... جامعه شناسها...

تا حالا فکر کردین جامعه شناس کیه؟! فکر کردین چرا مشکلات ما حل نمیشند، جامعه شناسها پدیده های شکل گرفته در جامعه رو میبینند، حقیقت و مبدا و مقصد رو تشخیص میدند و برای اون پدیده راه کار قرار میدند، جامعه شناس اتفاق خوب و بد نمیشناسد، همه چیز رو یک پدیده میبیند، مثلا خود کشی، بد حجابی، عریانی، طلاق، شیطان پرستی، دروغگویی، رواج اصطلاحات مهران مدیری، آش بیشتر پختن ننه بزرگها،  و جالب تر از اون اینکه در ایران جامعه شناسان بزرگی هستند که خوب میدونند که چه اتفاقاتی دارد میافتد و چه تدابیری باید اندیشید و اونها پرونده ی همه چیز این کشور رو دارند، مثلا شما میدونستند که در سایت جامعه شناسان ایران و طبق یک تحلیل آماری، توسط یکی از اساتید انجام شد میزان راستگویی در کشور ما 14% اعلام شد؟! همانموقع ها، تنها یک روزنامه چاپ کرد در صد راستگویی ایرانیان زیر 40% است!! چرا؟! چون دولت میترسد... از اینکه جامعه شناس میگوید حجاب امری فطری است و تدبیرش این است، از اینکه چکمه تبرج حساب میشود و دلش نمیخواهد کسی بگوید نیست...

اخبار من

این چند روزه حسابی فیلم بین شدم، بیشتر بخاطر همین فشار روانی رومه، فیلم بیشتر آرامشم میده، فیلمهایی که دیدم اینا بودند، Jumper, Shutter, Ratatouille, The devil wears Prada, Casino Royal

کم به درس و مقشم میرسم، فک کنم عاشق شدم!! (به خدا هیشکی)
باید یه رزومه برای دانشگاه ریدیف کنم نمیدنم چی جوری...
یه شعر گفتم، خارجکی نمی نویسمش، فقط یه نفر میدونه از شما ها که میخونید، لو نده لطفا...
یه خونه داریم واسه فروش، کسی نمیخواد؟؟!؟
به وبلاگ حامد بسرید، 19 همین ماه پر میکشه...
دیروز خونشون اینا بودم، بعد مثل خرس غذا خوردم، چون خیلی خوش مزه بود، تا دیروقت زدیم تو سر و مغز هم...
دیگه، آهان اینترنتمون هم قطعیده شد، چون مهرورزان پارس آنلاین پول میخوان، منم فعلا باید سماق بمیکم یحتمل، چون آه در بساط نیست، الانم مثلا نشئه م، بدجور معتاد میکنه آدمو خیر ندیده...
دیگه همین، دعا کنید شفای عاجل در این ماه عزیز برای من...

فیلم شاتر عجب فیلمی بود، رفت رو گیجگاهم... (ترس ناک بود Horror movie, Scary movie, frightening movie... هر چی بود ترسناک بود مثلا...)

Bye

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 19:21 |
خوب، از اینکه حس میکنم هنوز زندم خیلی به خودم افتخار میکنم و از دوستانی که نگذاشتند که پدر و مادری داغ غم جوان ناکامشون رو بچشند ببینند چه مزه ای، بسیار سپاس مینهم....
خوب طبق حضور و هلول این هورمونهای عزیز که همینجوری در بدن مبارک ما دوز خودشونو کم و زیاد میکنند و در رفت و آمدند، ما هم هی این ریختی میشیم، هی اون ریختی میشیم، یا دپ میزنیم و به غلط کردن میافتیم، یا ییهو خوشحالی ورمون میداره و شروع به جنگولک بازی میکنیم، ییهو اضطراب درس و زندگی برمون میداره، مثل اسب درس میخونیم، بعد یه دفعه فریاد مادر بلند میشه که نر خر عزیزم پاشو برو بتمرگ سر درسهایت و اینقدر این هیکل خرس گندت رو جلو چشمان من جابجا نکن... بعد ما میریم هیکل گندمان را برای کامپیوتر های عزیزتر از جانمان هی جابجا میکنیم، بعد این هورمونا هی به ما آسیب فیزیکی میزنند، بعد ما  با این  قورصهای اسمشو نبر هیدروتستسترون نابود کن به جنگشان میرویم و بعد به از یه مدت مصرف به شک میافتیم که آیا ما مردیم(با فتح بر میم)؟!؟ یا چی؟!
 بهر حال چند نکته لازم بود که الان از خودم در میکنم...
اول اینکه این رفیق ما هنوز نرفته و هنوز در خدمت ریخت نحس ما هست،
دویم اینکه داره میره و از تحمل ریخت نحس ما داره راحت میشه،
سیم اینکه این داداش ما عقلش یه دفعه (توجه دارید که هورمونیه) بهش فرمان داده که دانشگاشو عوض کنه و بیافته همون دانشگاهی که من پذیرش میگیرم، پس دوباره باید بیاد حضور ریخت نحس ما،
چارم اینکه این mp4 بیچاره ی ما در اپر یک رویداد غیر تاریخی و بسیار منحوس، دار فانی را وداع گفت و دست ما را و اون خواننده هایی بیچاره ای که توش هی برای ما میزدند و بعضا حرکات موزون هم می آمدند، گذاشت تو حنا،
پنجم اینکه پنج شب متوالی است، تا پاسی از نیمه شب یا بقولی هنگام آواز سگ، مشغول دیدن Harry Potter بودیم و از لهجه ی بریتیش این فیلم بسیار مبسوط شدیم و فهمیدیم که این ریختی ها این فیلمها رو نمی فهمیم...

شیشم اینکه، از این فیلمها درسها آموختیم، مثل این که در بیرون از دانشگاه نباید جادوگری کنیم، یا به دخترهای چشم بادومی نباید امید داشته باشیم بعد دوستامونو از اتاق بفرستیم بیرون که عمل بی تربیتی ماچیدن رو انجام بدیم، بعد اینکه نباید به Dobby  لباس بدیم، چون آزاد میشه و اربابش میره با لرد وردومونت دست به یکی میکنه و سیریوس بلک رو میفرسته قاطی باقالیا، یا وقتی دختری مثل هیرمیون میاد آدمو بغل میکنه، باید مثل سگ باهاش باشیم تا پررو نشه، یا موقع رقص، دختر هندی انتخاب نکنیم که بعد مثل خدایی نکرده بلا نسبت خر تو گل اتراق کنیم... بهر حال فیلم آموزنده ای بود و من به دانیل رادکلیف برای اینکه از بین سه چهار هزار آدم انتخاب شد تا معروف شه، پولدار شه، بره رو فرش قرمز، تبریک میگم... آهان، این کمپانی برادرهای وارنر هم برای اینکه این نوگلان بازیگر قیافه هاشون بیشتر از این گنده نشه، داره بقیه ی داستانها رو هم میسازه،

دیگه سلامتی... ملالی نیست جز خود ملال که بیست و چهار ساعت آویزان ماست،
دیروز چاپ خونه از ما 60 هزار چوق بیعانه گرفت یه شوکولاتم نداد بهمون دلمون خوش شه، حالا دارم فکر میکنم اینا پولو نخورند! میخورند؟!؟

دیگه اینکه این اصفهانیا خیلی زرنگند، از ماست کره میگیرند؟! مو از ماست میگیرند؟! یه من کره از ماست میگیرند؟! میرن سر خیابون ماست میگیرند؟! یا چی؟!؟ نمیدونم بهر حال هر چی هست عجیب نیست که تو این شهر وجب به وجب ماست بندی هست...

دیگه اینکه خاتمی و دانشجوهای تهران ترکوندند، دمشون گرم، دولت نهم رو استیضاح که چه عرض کنم  افتیضاح (اسم مقلوب به صفت افتضاح) کردند...

دیگه عرضی نیست به سایت omid 20 c.o.m (اینجوری نوشتم که مشمول فیلتر نشم به خدا) بسرید و از کلیپهای بسیار جالب آن مسطفیض یا مسطفیظ یا مستفیض یا مثطفیز یا مصتفیذ یا چیزای دیگه شید.

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 14:24 |