تبليغاتX
غرغرستان

این روزا بد جور دلم گرفته، یه چند هفته ای خیلی آروم بودم، خیلی خوب بودم، اما دارم از لحاظ روحی ضعیف میشم، دیگه حال شوخی ندارم، وضعم خرابه، خدا کنه بتونم از پسش بربیام، یکی از عزیز ترین دوستام داره میره، برای اینکه مردی بشه، برا اینکه همه ی زندگیشو تحت تاثیر قرار بده، برا اینکه طعم غربت رو هزینه ی پروازش میکنه، داره میره و برای منم یه شکست دیگه، به همین راحتی همه چیز آدم رو ترک میکنه،  مثل همین ثانیه هایی که به چشمک زدن هم نمیرسند تا به دقایق بپیوندند تا ساعتها و روزهایی رو بسازند که تو رو پیر و پیرتر میکنند، تا فرسودگی مطلق...
برام دعا کنید، تازگیها برام سخت شده به ثبات روحی برسم، برام سخت شده که آتش اشتیاق رو تو دلم زنده نگه دارم، 

خدایا ممنون که قدرت انتخابی رو به آدم دادی که شاید نعمتی باشه که ما بنده ها ازش هراسانیم، اگر حضورمان انتخابی نبود اما...
دعام کنید.

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 9:43 |

پذيرش چه ها که نميکند...
نميدونم چرا اين دفعه اين طوري شد، حامد گفت بريم تهران، گفتم بريم، آقا پذيرشش اومده خوشحال و شاد و خندونه و منم همچنان اندر خم همون پذيرش آويزان.
بهر حال به حق کاراري نکرده ظرف مدت نيم ساعت رفتني شديم به سوي ولايت، و اما اينجا يک نکته ي بسيار حساس هم وجود داشت و همچنان هم دارد، که بنده چند روز پيش، موبايل 6630 بيچاره ام رو با يک خط خوشگل داخلش، در خيابان جا گذاشتم، يعني اين خيابان اين موبايل ما را توقيف کرد، بعد يحتمل يک ماشين را هم فرستاد روش که کاملا پودر شود، و از آنجايي که در اين هنگامها، گوشي مامان هاي آدم به داد آدم ميرسند، ما از اين بابت احساس کمبود نکرديم، ولي بهر حال دلمان براي آن عزيز از دست رفته تنگ گشته که ان شاااه باقي عمر شما و گوشيهاي نازنينتون (هر کي هم I phone داره بيشتر بقاي عمرش)، پس هماهمنگي من و اين دوست نازنين از طريق چت!!! و همين بلاگفاي عزيز و بعد موبايل مادر گرام (اينجا منظور نگارنده، مادر گراهامبل خدابيامرز نيست يا دستگاه گرامافون نيز) بود، بهر حال بليط تهيه شد و ما در ساعت 12.30 به ديار پايتخت روان شديم...

آقا ساکت ميخواييم بخوابيم...
تقصير خودته، تو که ساعت دوازده و نيم حرکت داري چرا يازده از خونه ميزني بيرون؟ حقته. و اما من هم ساعت 12.15 بامداد رسيدم ترمينال و حامد بدبخت رو در حالي که علفهاي زير پايش ديگر زرد هم شده بودند را ملاقاتيدم، به چه گل پسري،..
ساعت دوازده و نيم، سير و سفر، توشه هاي راهمون رو هم که شامل يک ليوان، يک بسته بيسکوييت حيوانات جنگل!، يگ عدد بيسکوييت شکلات و يک عدد قهوه ي آماده!!!!!!! به ما دادند و ساعت يک نصفه شب مي خواستند به ما قهوه بخورونند!!!! بعضي از انسانهايي که ظاهرا اصلا مشکل کم خوابي هم نداشتند يا به هر ترتيبي ميترسيدند اينها رو نخورند، تا آخر اين توشه ي راه رو خوردند، ما دو تا هم که ته اتوبوس سکنا گزيده بوديم ظروف رو به همانشکل گذاشتيم برا مبادا...
حالا حرف زدنمون گرفته بود و خنده، ملت هم با اون همه قهوه اي که خورده بودند، خواب... ما هم هر از گاهي به هم ميگفتيم، اگر ميخواي بخوابي بگوها، بعد دوباره حرف ميزديم، نکته ي خيلي جالب اين سفر هم اين بود که اتوبوس کلا مردونه بود، يعني ما از جنس لطيف در اتوبوس نداشتيم که جو تلطيف شه و اونا هم مشغول حرف زدن شن که ما هم تابلو نشيم، همه خر و پف، جلل خالق، وضعيتي بود. به حمداااه سالم رسيديم آرژانتين، البته ترمينالش،

صبحانه، چي؟!!
از قبل با حامد طي کرده بودم پياده ميبرمش، پياده ميارمش، اما خداييش کم نيووورد، رفتيم سمت هفت تير، حامد کريم خان کار اداري!!!! داشت، ساعت هفت رسيديم محل مورد نظر، خوب بهت چي مگن؟ آقايون هنوز نيومدند، بريد هشت و نيم بياين؟!؟؟!؟!!؟ آقا اينجا دولتيه، هشت و نيم؟! به به به اين دولت نه و نيم.
ما هم از خدا خواسته دست اين برادر عزيز رو گرفتيم که بريم صبحانه تناول کنيم، ما هم چون کودکان در طي راه همچنان که ژانگولر بازي در ميوورديم، رسيديم به ميدان فردوسي، و سپس خيابان سعدي، در همين حين کله پاچه اي دير آشنايي رو ديديم و گفتيم بريم اينجا حامد، بيچاره هم که اصلا نفهميده بود ما چي جوري به اين نقطه از شهر رسيديم از زور گرسنگي چپيد توي کله پذي، نکته ي جالب ليست اين کله پذي بود، از زبان و مغز و پاچه، تا آب ساده و آب مخصوص و چشم سمت راست و  چپ و اينا، ما هم چون بسيار کله دوست داريم، به همان تليتش قناعت کرديم وبراي دوست عزيز تر از جان يک تليت، يک زبان و يک پاچه سفارشيديم و همراه با دوتا!!! نون سنگک زديم به بدن، ولي خداييش اگه هر چي غير اين خورده بوديم نمي کشيديم تا کارمونو بکنيم.
(اين دفعه استثسنا بود حامدا، ديگه از اين کارا نميکنم، بله، دلمون سوخت،) با مترو برگشتيم هفت تير، تا برن دنبال کاراي اداريشون.


مک دونالد با نون اضاف ( اصفهاني بخونيد )
مقصد بعد و کار اصلي ما سهرودي شمالي بود، شرکت ... (بله، پياده، مگه چقدر راهه؟! يه خورده...) ساختمون رو هم راحت پيدا کرديم و رفتيم تو شرکت،
-سلام خانوم،
-سلام، بفرماييد، اين فرم رو پر کنيد،
-نه ما پذيرشمونم گرفتيم، البته اين، (خودش که حرف نميزد که...)
- اااااا...! خب شما؟
-فلاني هستم...
-به به، چشم و چالمون روشن، آقاي فلاني، ما رو شما بيچاره کردي تا رفتني شدي...
- همينه ديگه خانوم،
-اگه ايندفه نري ديگه برات پذيرش نميگرم،
-نه بخدا، ميرم
-آقاي ... بليطتونم رزو شده،
(فک من و حامد چسبيد کف زمين،)
-من ميخوام با خود مهندس حرف بزنم،
-باشه، حالا مياد، تشريف داشته باشين...
ما هم که فکر کنم جمع زنونه ي شرکت رو ريخته بوديم به هم با حضور دو عنصر مذکر ديگه که خيلي هم جالب بودند براي ما، راحت شديم، من يه فرم براي صدمين بار پر کردم... و شروع کرديم به همون حرفهاي هميشگي...
حامد داري ميري داداش، رفتي، اصفهاني بازي در نياريا، بري کينگ برگر بگي آقا يه همبر بده با نون اضاف !!!
يا تو مک دونالد هندي و بندري سفارش بدي... هي ما هرهر و کرکر ميکرديم، هي اينا به هم نگاه ميکردند ميگفتند عجب خلهايين، فک کنم تا حالا آدم خوشحال نديده بودند...
اما جدا از شوخي، من تا حالا آدماي به اين مهربوني و کار رابندازي نديده بودم، خود مهندس و خانومش هم واقعا زندگيشونو وقف اين کار کرده بودند... خيلي وقت بود با آدماي اينطور دلسوز حرف نزده بودم.
حرفهايي که بين ما و اونها رد و بدل شد و اطلاعاتي که به ما دادند اينقدر زياد و دقيق بود که وقتي از شرکت بيرون اومديم به شدت سرمون گيج ميرفت، سر کلاسي رياضي اينقدر سرگيجه نميگرفتم که اينجا گرفتم، جالب بود برام که منشي دفتر به حامد گفت که بعد حرفش بره خانوم ... کارش داره، خيلي دوست داشتم ببينم که چي ميخواد بگه.
حرف مون که با آقاي ... تموم شد، آقاي ... رو به حامد کرد و گفت اين ايميل من، تمام  غمها و شکستات مال منه، همه ي خوشحالي ها و موفقيتات برا خونوادت،
ما رفتيم سراغ خانم ...، دو ساعت نيم دلداري و خاطره، فکر ميکنم خوب ميدونند تو دل کسي که در آستانه ي رفتنه چي ميگذره، خانم ... هم کم از آقاي ... برامون وقت نذاشت و دلسوزي نکرد، من که خيلي دوستشون دارم...

هفت تير.. کدوم وره؟!؟!؟!؟
از شرکت که در اوميدم احساس کمبود قند در بدنم رفت رو هوا، بيسکوييت هاي اتوبوس عجب حالي به ما داد، حامد هم عقل کرد رفت براي مدارکش يه پوشه خريد و گرنه فکر کنم تو BRT و مترو کاغذ مچاله بايد ميبرد خونه...
رفتيم سمت شريعتي که زنگ زد شرکتي که تو کريم خان بود گفت بيا مدارکتو ببر، ما هم دور زديم سمت هفت تير...
رسيديم به چهار راهي که مخاطره انگيز ترين چيز دنيا بود، من که موبايل نداشتم، دوربين گوشي حامد هم کار نميکرد و گرنه عکسشو ميزاشتم، چهار راهي که يه تابلو زده بود به سمت غرب روش نوشته بود ميدان هفت تير، بعد يه تابلو ديگه هم عين همون زده بود ميدان هفت تير به سمت شرق!!!!!!! بعد که حسابي گرگيجه گرفتيم از يه آقايي پرسيديم فهميديم از خيابون روبرو بايد بريم، يعني به سمت جنوب!!!!!!
آقا مدارکشون رو گرفتند و ساعت پنج و نيم عزم جزم کرديم که نهار بخوريم، به ياد مک دونالد دو تا همبر(!) خورديم با سالات!!!

خونه ي آبجي
هي بهش ميگم بيا با مترو بريم، ميگه دربست ميگيرم، حقته، از اصفهان تا تهران 5 هزار تومن اومد، از کريم خان تا آزادي شيش و پونصد پول داد، حقته... (آخي بميرم، پول کله پاچه و ساندويچم حامد حساب کرده بود)، بعد از کلي چک و چونه که با راننده زدم چهار راضيش کردم، به حامد هم گفتم بيشتر نده، اما... اي از جوووناي امروزي...
ما هم با يک حرکت مسحور کننده همراه با دو عدد CD گلهاي بهشت 2 و نميدونم چي چي به داخل مترو پريديم، (حامد اون بليط دو سفرت خيلي بدرد خورد مرسي داداش) و شب را در منزل خواهر عزيز تر از جان و دو خواهر زاده ي شيطان به صبح رسانديم، و با حامد براي ترمينال جنوب قرار گزاشتيم، از آنجا هم که حامد قرار بود دير بياد ما هم رفتيم يک سر به ننه بزرگ گرام زديم و از شانس بدمون خاله ي گرامترمون هم اونجا حضور داشت و ما کلا گرام شديم.
به فرمان خاله عزيز، مادر بزرگ دو کيلو!!!! ميوه و کلي شيريني برامون پيچيد، اين هم درحالي بود که خواهر بنده هم کلي ميوه و شکلات ريخت تو کيسه و چپانيد تو کيفمون و کلي هم اتا آشغالهاي اتوبوس هم بود، ما هم توانستيم با کلي عجز و ناله اون دوکيلو سيب و خيار رو به يه نارنگي تنزل بديم و کلي هم از اين ملاقات نطلبيده مراد شده بوديم، همراه با دوست عزيز به سمت ترمينال جنوب راه افتاديم...

شوش...شوش....شوش
حتما اين جمله ي دير آشنا و زيباي بالا رو شنيديد از آنجا که ما هم خيلي وقت بود نرفته بوديم پايانه مسافربري جنوب البته به تنهايي، نميدانستيم که خط اتوبوسش را برداشتند و به اين دليل....

آخي، ساعت 12.45 حرکت ميکنيم،

چاي با فشار کليه...
اتوبوس وسط راه ايستاد، شوفره هم در و بست ما مانديم و شکم درد ناشي از... (آقا اينجا خونواده نشسته)
-مصطفي چايي ميخوري يا قهوه؟
-هان؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
-چايي نبات داره،
-همون چايي رو بيار
اتوبوس راه ميافتد
-چرا نميخوري؟
-چرا ميخورم....
( من در حال ترکيدن هستم)
-ميخواي بندازمش دور؟
(اتوبوس ايست پليس مياستد و من بدو از اتوبوس خارج و خور را در W.C نزديک ميچپانم، اما چه کنم که شلوغ است و آندو که در دستشويي هستند دچار بيماري constipation هستند و بدتر از همه اين اتوبوس هي بوق ميزند...
ما هم راستش نفهميديم چه کرديم... و آنگاه اتوبوس راه افتاد...

کلاس دارم...
ساعت 7.30 رسيدم خونه و ساعت 8.30 کلاس دارم و هيچي هم نخوندم... بدو بدو کارامونو انجام ميديم و پيش به سوي کلاس...

من خوشحالم... نيگا :)
آخي... ايشالا ما هم پذريش ميگيريم، ببينيد من چقدر خوشحالم....

راستی... من فردا بیست و خورده ای سالم تموم میشه میرم تو بیست و خورده ای سال ... ;)
+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 17:26 |