دزد، آی دزد، مرتیکه... ی ... ی...، (وکلی مطالب جالب دیگه به فامیل دزد بنده خدا دایورت میشه!) وایسا، بیچاره شدم... برد، زندگیمو........... کات.
چند وقتیه عذاب وجدان گرفتم، اما خداییش کاری نمی تونم بکنم. از چی؟! از دزدی، داریم راست راست حق ملت رو میخوریم، یه آبم روش، عین خیالمون هم نیست، تازه آخرش هم دودش میره تو چشم خودمون.
ابن همه برنامه ی خدا دلاری رو مفت،( مفت که نه، بعضی وقتا پول CD خامش رو میدیم!) گزوشتیم رو کامپیوتر، انگار نه انگار، دست خودمونم نیست شاید، همینجوری الکی خودش مجانی پیداش میشه و بقول اصفهانی ها، مفت باشه، کوفت باشه!
حالا چه خبر شده؟! من چن وقت پیش در طی یک تصمیم بسیار خفن و خانمان برانداز!، بر آن شدم که از دیار کفر مقادیری CD آموزشی خریده و مثل پسرهای خوب نشسته و اونا رو یاد بگیرم، بعد از طی تحقیقاتب پیرامون خرید اینترنتی و کارت اعتباری و یافت کردن انواع فک و فامیل و گذاشتن مناقصه بین آنها تا کدامین زودتر این عزیزان را برایمان پست کنند، ... یک خواب پلیدانه در وجودم جاری شد، که مگه مغز خر خوردی بری شونصد دلاز پول بدی و یعد التماس ارتجاع این و اون که برات بیارنش، این عزیزان رو کش برو، و همون موقع رگ ایرانیمون بلقی زد بیرون و شروع کردیم به عمل قبیح دزدی، اونم از روی یکی از اختراعات خود همین غربیها، یعنی اینترنت،... نمی دونم چی شد که به طرفه العینی شیش هفت تا از همون CD ها رفت تو ارشیو من با هزینه ی 1250 ریال وجه رایج مملکت اسلامی!
چند وقته که عذاب وجدان گرفتم، اونم از نوع ایرانیش، یعنی این آقا خوبه میاد روی شونه سمت راستم میگه، مصطفی، تو چرا دزدی کردی، تو پسر بدی هستی و در آتش جهنم میسوزی، بعد این سمت چپیه میپره بیرون میگه، بی خیال بابا، این همه برنامه دزدی همه ملت به طور انبوه و فله ای میریزن تو CD بعد طی فرایندی میکننش تو پاچه مردم، این که دیگه چیزی نیست، در ضمن سیصد چار صد دلار هم بیشتر نشده که، ..... بعد طی جلسه ای بین این سمت راستیه و سمت چپیه این میشه که به نیابت از شرکت تولید کننده، برو صد تومن بنداز صندوق صدقات!!!!
حالا شما خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را !!
ته نوشت!
خیلی خیلی ممنون از توجه دوستان مهربانم مخصوصا برادرانم...و...و...و...و... و خواهرانم...و...و...و... و دوستانی که جای سروری دارند...و....و....و... و دشمنانم! و دوستان جدیدی که دلشون غرغر شنیدن میخواسته و به این غرغر خونه ی من قدم رنجه گذاشتند،...
آقایون و بانوان محترم و محترمه! من ایران هستم و به شغل شریف انیمیشن پرانی مشغولم ( این دو کلمه از تلفیق نا خداگاه انمیشن سازی و مگس پرانی تشکیل یافته، چون حقیقتا در اینجا انمیشن صنعت به حساب نمیاد و غازضه ی جالب اون هم این میشه که مگسها به صورت دسته دسته برای بیکار نذاشتن انیماتورها استخدام میشن!) همچنین مشغول تحصیل در دانشگاه نیز اگر خدا قبول کند! هستم... چن ساله که مثلا می خوام برای ادامه تحصیل به دیار مالزی سفر کنم، تا الانم قیافم مثل مالزی شده بس که مالزی مالزی میکنم، هدفم هم از رفتن به آن غربت کده، تحصیل در زمینه ی همین مگس پرانی خودم است، ان شاا... پس از اتمام تحصیل در ایران، راهی آن سرزمین جاوید خواهم شد.
چند وقتی بود که می خواستم در این مورد یک پست بنویسم. اما هنوز خودم در وجود خودم به قطعیت در موردش نرسیده بودم.
می دونم که خیلی از شما این امر رو خواه ناخواه رعایت میکنید، اما راستش برای من تازگی داره... شاید چون می خوام که یک نگاه تازه به من بده.
این "نه" گفتن خیلی چیز جالبیه و چند وقتی هست توی دنیا مخصوصا توی ایران بهش توجه شده و عین مور وملخ کسانی پیدا شدند که برای این مقوله ی تازه، بیداد کنند و دم از استادی و توانایی در "نه" گفتن و آموزش و این حرفا بزنند.
من بطور کلی و جزئی، اصلا این جور کلاسا رو قبول ندارم... کلاسهایی از قبیل قدرت فکر و تمرکز و حافظه و از این جور جنگولک بازیها... اما مدتی بود به این "نه" گفتن فکر میکردم (بابا تفکر!!) و متوجه شدم که این "نه" گفتن به دردی می خوره که ما ازش غافلیم...
جامعه ی ما داره از این "نه" گفتنها برای دخترا و پسرا نسبت به معضلات اجتماعی استفاده میکنه، اما این "نه" گفتن یه جنبه بزرگتری داره، البته به نظر من... "نه" گفتن به خود!
من دارم تلاش میکنم که نسبت به برخی رفتارها به خودم "نه" بگم... خوشبختانه "نه" از این قسم کلماته که میشه به همه چیز ربطش داد... اگر جمله شما هم همسو با "نه" باشه، میتونید با برخی از ضمایر چسبان و غیر چسبان و غیره و ذالک اونها رو منفی کنید بعد یه "نه" گنده بزارید سرش و بخودتون تحویلش بدید.
باور کنید با گفتن همین یک کلمه به خود، خود به خود نود در صد از مشکلات و معضلات حل میشه. اگر من چاقم، می تونم به خوردن خودم "نه" بگم، میتونم به ورزش نکردنم "نه" بگم... توجه کنید که اول ورزش کردن رو نقض میکنید در جمله بعد "نه" رو به اون اضافه! یا مثلا می خوام درس بخونم، به زیادتر تو رختخواب موندن، "نه" میگم، به پای تلویزیون نشستن "نه" میگم، به اینترنت "نه" میگم و غیره و غیره.
می دونم که خیلیها این کارا رو خود بخودی انجام میدن، اما باور کنید که از پس این موضوع اکثر مردم بر نمیان، مثل خودم... منم تازه شروع کردم به "نه" گفتن به خودم، اما می خوام با این روش زندگیمو دارای برنامه ریزی بهتری بکنم. مثلا توی این چند روز تصمیم گرفتم که یه سطح قدرت انیمیشن دهیم رو بالا ببرم، چندتا کتاب خریدم و با بدبختی چندتا CD خدا تومنی رو کش رفتم (در مورد این موضوع در آینده یه پست مینوسم)، حالا برای رسیدن به حد مطلوب باید به برخی از تنبلی هام "نه" بگم، باید به بی برنامه مطالعه کردن هام "نه" بگم. همین طور توی کارم و همینطور توی امتحانام که طی چند روز آینده شروع میشند.
اگر به رفتارهای اجتماعی هم و به فطرت و وجدانمون نگاه کنیم، می فهمیم به چی و کی باید "نه" بگیم. وقتی "نه" گفتن رو یاد گرفتیم، خود به خود میفهمیم کی و به چه چیزی باید "نه" گفت.
فطرت هم چیز ساده ای!
من عقیده دارم وجدان و فطرت هر انسانی پاک و خداوندیه، اگر به فطرت آدمی نگاه کنیم، همه ی انسانها رو یک جور میبینیم. فطرت ربطی به نژاد و رنگ و دین و جغرافیا نداره، می خوام یه مثال بیارم...
بچه هایی که کامپیوتر و مخصوصا سخت افزار کامپیوتر رو بلندند یا از اون اطلاع دارن، مثال من رو بهتر متوجه میشن،
سیستم عامل در واقع همون چیزیه که اکثرا کامپیوتر رو به اون میشناسند، چون واسط بین کاربره و کاربر مستقیما با اون در ارتباطه. سیستم عامل پیچیدگیهای زیادی داره، حجم بالایی اشغال میکنه و این امکان رو فراهم میکنه که کاربرش براحتی بتونه از همه چیز سر در بیاره. اما این سیستم عامل و این همه سخت افزارای گنده و گرون قیمت، با یه برنامه ی کوچیک و زبان ماشین خیلی ساده است که به تعریفی بالا میاد و کاربر قدرت ارتباط با سیستم رو پیدا میکنه. اگر این برنامه ی نیمه سخت افزاری ( یا نیمه نرم افزاری) نبود، سیستم یه زباله بود. این حافظه و نرم افزار رو BIOS میگن که پیشرفتای زیادی کرده و امروزه انواع EEPROM اون در سیستم ها استفاده میشه، یه حافظه خیلی کوچیک و غیر قابل تغییر ( در مدلهای قدیمی یا ROM ) دارای چند خط کوچیک برنامه است که باعث میشه سیستم خودش رو بشناسه تا بتونه سیستم عامل گنده ای مثل ویندوز رو بشناسه تا قابل کار باشه.
این همه روضه خوندم چی بگم؟! توی کامپیوتر ها، سیستم عاملهای مختلف با ضعف و قوتهای مختلفی نصبه، اما Rom های اونا یکی هستند، این سیستم عاملها ادیان مختلفند، انسانهای مختلف با خوبیها و بدیها و استعداد های مختلف، اما حقیقت و فطرت اونها یکیه و حقیقتا بیش از چند خط دستور نیست!
بیایم این چند خط رو بشناسیم، تا بتونیم خوب و کامل، نه با باگ* و کرش و هنگ و بقولی نصفه و نیمه، سیستم عاملمونو اجرا کنیم... اگر در اجرای این چند خط دستور مشکلی داریم، یه config.sys* "نه" به کمکمون میاد تا همه خوب باشیم، یکی باشیم، و از حداکثر قابلیتهامون استفاده کنیم.
فقط در آخر یه مطلبی هست، که ایران بعلت یه بدهی خیلی کم که در تصورتون هم نمیگنجه، در حال حذف از پروژه تحقیقاتی و علمی بزرگترین شتابدهنده ی دنیاست که در خاور میانه در حال اجرا است. این برای ایران ضربه علمی جبران ناپذیریه. امیدوارم هر چه زودتر این مشکل حل بشه و ایران علمی و حقیقی رو که همه دوستش داریم و در آرزوش هستیم، قدمی به حقیقت نزدیکتر بشه.
-----------------------------------------------------------------------------
*باگ: به اشکالاتی که در برخی مواقع باعث درست کار نکردن سخت افزار یا نرم افزار میشه، میگن، این کلمه از زمانی شکل گرفت که کامپیوتر های اولیه که خیلی بزرگ بودند مثا آنیاک، بعلت حضور حشرات دچار اختلال میشدند.
*Config.sys: یه قسمتی از سیستم عامل DOS که برای مسیر دهی و تنظیم سیتم عامل و خطوط دستوری استفاده میشد (الان هم هست).
انگار قلبم هوری ریخت پایین٬ توی دلم خالی شد٬ تند نفس می کشیدم و تپش قلبم زیاد شد٬ حتی عرق هم کردم٬ یک عرق سرد که به لرزش بدنم افزود...
این احساس در سه جا به من حمله میکنه٬ وقتی عاشق بشم٬ وقتی خبر فوت عزیزی رو بشنوم و وقتی یادآور خاطرات گذشتم مخصوصا اولینهای اونا رو بشم.
این پست کوچولو رو می خوام برای یه دوست وبلاگ نویس بنویسم، کسی که هنوز میاد و به کامنتها جواب میده، کسی که ایمیلها رو حتما مستقیما جواب میده و یه دوست بی نظیره... هر چند که ندیدمش و احتمالا خیلی هاتون میشناسینش... اون دیگه نمی نویسه و جای خالی نوشته هاش بین بچه ها حس میشه. امید وارم مطلب من رو بخونه...
آقا مهدی در وبلاگ مالزی و من٬ به خیلی ها کمک کرد... من اولین بار با ایشون آشنا شدم وقتی دنبال اطلاعات فارسی میگشتم. الان دوستهای زیادی پیدا کردم ولی آقا مهدی برای من یک اولین جدا ناشدنیه.
الان توی بلاگ ایشون بودم و همه ی مطالبی که توی ذهنم بود که توی پست جدید بنویسم از ذهنم رفت و به یاد گذشته ی نزدیکی افتادم که الان برای من فاصله ای به اندازه ی ایران تا مالزیه...
آقا مهدی عزیز هر جا هستید پاینده، موفق و شاد باشید.
یه جای کار داره میلنگه٬ نمی دونم چی کار کنم... تلاش هم انگار رنگ می بازه٬ هیچ جوری نمی تونم اعضای معادله رو کنار هم بچینم. راستش خیلی سر در گم شدم٬ ظاهرا منطقیه٫ اما با منطق حل نمیشه. ای وای خسته شدم.
سراسر رنگ و ریا٬ کشور ما در یه کهکشان دیگه ست٬ توی یه آسمون دیگه... وقتی میرم توی میدون نقش جهان با اون عظمت و معماریش٬ وقتی هنر دست هنر مندانی رو میبینم که فقط توی این مرز بوم میشه پیداشون کرد٬ وقتی صدای نوای موسیقی رو میشنوم که عرش رو میلرزونه. ما ایرانی ها هر چی داریم از گذشتمونه٬ متاسفانه ما برای آیندگانمون چیز زیادی به جا نمیگذاریم. خدا بدادمون برسه.
"آنچه هستی٬ هدیه ایست از جانب خدا
و آنچه میشوی هدیه توست به خدا"
دست تمام فرهیختگان و بزرگانی رو می بوسم٬ که در ادوار گذشته زبان فارسی رو زنده کردند و نگذاشتند که با از بین رفتن زبان فارسی٬ ایرانیان بخشی از فرهنگ اصیل خودشونو از دست بدند... دیانتی است که تا ابد بدوش ماست...
بد گویی نمی کنم. من مسلمانم و در دینی یکتا هستم. اما بعنوان یک ایرانی٬ باید بپذیرم که ایران با از دست دادن دین رسمی خود در زمان حمله مسلمین٬ بخشی از فرهنگ و تمدن خودش رو فراموش کرد که بعضا جایگزینی برایش بوجود نیومد.
-----------------------------------------------------------------------
در دهه ۵۰ شمسی٬ کاستی از استاد شجریان ضبط شد٬ اولین خواننده ی موسیقی سنتی که به طور رسمی٬ در تنظیمی کلاسیک شعر ایرانی رو اجرا میکنه... کاری که افتخاری در این زمان برایش حکم زنگ تفریح دارد.
این آلبوم با آهنگسازی اسطوره ای مثل فریدون شهبازیان و با همکاری ارکستر سمفونیک تهران٬ اجرا و پخش شد..
یکی از نقاطی که توجه منو به خودش توی این آلبوم که به تازگی توسط استودیو راویان هنر شرق به صورت Audio CD و با کیفیتی باور نکردنی بازسازی و منتشر شده٬ عرفانی بود که در یک شعر نو و در قالب نیمایی و اثری از فریدون مشیری وجود داشت...
این شعر تقدیم به همه ی ایرانیهای با ذوق و مخصوصا مالزی نشین هایی که الان توی تعطیلاتند.
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد٬
این جام ها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمی برد،
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد٬
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد٬
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله میکشم از دل که:
آب...آب...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد٬
پر کن پیاله را...
