تبليغاتX
غرغرستان
غیر منتظره شنبه بیست و یکم بهمن 1385 0:42

    ببخشید که این پست خیلی دیر داره نوشته میشه... من خیلی ممنونم از شما که برام کامنت می زارید و ابراز لطف میکنید.

من این چند وقته به این دلایل نتونستم بیام رو بلاگ..
اول اینکه من یه بلاگ دیگه دارم که چون الان اولویتش از شخصی نویس من بیشتره باید به اون هم برسم..

دویم اینکه در نظر داشتم یکم تغیرات تو روند غرغر هام بکنم که خواهید دید.

سیم اینکه مطلب این پست رو در نظر داشتم که سیاسی و باب مملکتمون بنویسم و البته جهان سومی ها و داشتم از پدر یکسری اطلاعات بلند میکردم ولی الان راس ساعت دووازده نصف شبُ ویرم گرفت که این ژست رو بنویسم.

چارم اینکه به تازگی مشغولیتهای شغلی بالا رفته و دانشگاهها در شرف شروع ترم شرف جدید هستند و کمتر وقت برا آژ کردن ژیش میاد.. ولی به شما حتما سر میزنم... حتی اگه در حال مرگ باشم.

    این مقدمه بی مزه من ... حالا مطلب اصلی...

    آهان زاستی اگه قیافه فونت این پست با بقیه فرق داشت ( الان خودم هم نمی دونم ) چون من حال ندارم تنظیمش کنم... من دیکته خیلی قوی دارم٬ اگه غلط املایی یا تایپی دیدید بخاطر همین معضل .... است.

و اما مطلب....

    آقا نصف شبی بر آن شدیم که سر غر دوباره برآوریم و چند کلامی کیبور فرسایی کنیم و دم از معضلی بزنیم که امسال گریبانگیر بود... و البته هست.

    مقدمه ی این مطلب از تاسوعا و عاشورای * امسال در شهر اصفهان در یه محله ژایین شهر که اهالی آن بیشتر از افغان ها و عربها تشکیل یافته شروع میشه.. امسال بر خلاف قانون و نظام اجتماعی ایران٬ عربها در این دو روز به تیغ زدن و نمی دونم این چیزا که اسمش رو نمی دونم پرداختند. هر سال واسه خودشون اینا شمشیر بازی می کردند و تو کشوری که داشتن یه چاقو هم عجیبه٬ شمشیر کشیدن دیگه خودش خیلیه که امسال این عده حرمت رو تموم کردن و بنا به رسومات مملکت خویش جوی خون از بدن خویش جاری ساختند. آیا این عده می تونن عوض اینکه این کارا رو تو نمی دونم نا کجای شهر برگزار کنن٬ بیان و در خود شهر و مرکز و یا بالای شهر برگزار کنن. اصلا فرهنگ ما ایرانیها با این جور کارها جور در میاد...

    می خواید یکی از بدوی ترین اشکال زندگی رو ببینید٬ برید به عربستان.... یه ماشین بنز سوپر سالن٬ که عقبش شاید ده تا بچه سوارند٬ و راننده ی پدر که از ماشین پیاده میشه٬ کفش به پا نداره.. با پای برهنه... حرمسراهای اونها رو ندیدید.. مطابق با عهد شتر سواریاشون دارن زندگی میکنن.. فقط عوض شتر سوار بنز و بی ام و میشن. من نمی خوام دوباره بحث چن پست قبلی رو بکنم. می خوام اینو بگم که همه ی کشور های عربی در حرف زندگی میکنن. این رو اخیرا بهش مطمئن شدم. فقط حرف میزنن... شما اگر تونستید یه عرب رو راضی کنید که تخت جمشید مال ایران هست.. حالا نمی گم طاق کسرا.. از قدیم اونها در مسایل فقط حراف بودند.. در حرف ته تمدن در خرف ته علم در حرف ته همه چی... فک میکنن بهترین دانشگاههای دنیا مال اونهاست.. البته آدم روشن هم دارند.. ولی نه خیلی..

    یه نمونه بارز این حرافی عربها بگم.. چند فقیه شیعه با استفاده از کتب اهل سنت و وهابیون شیعه و مسیر اینکه در ادامه دین محمدی دوازده امام ادامه دهنده هستند برای اونها این رو اثبات کردند٬ ولی اونها با حرافی های بی سر و تهشون و هم این خاموشی در قبال جهلشون که با یاد دادن به فرزندانشون از کودکی توام هست از این بست رها هستند. حالا با تمام این کارهاشون می خوان بزور خودشونو ته تمدن و لول بالا نشون بدن.. با حرف و بعضا پول..

   نمی دونم شما شنیدید که امارات متحده عربی چند میلیارد دلار به موزه لور پاریس پول داد که خلیج فارس رو به خلیج عربی تغییر نام بده.

    یه چیزی در مورد نماز جمعه می خوام بنویسم ....

    خانمی در یه مصاحبه رادیویی در نماز جمعه گفت که ما مردم باید مشارکت سیاسی داشته باشیم و در امر بایدکسب اطلاع کنیم اون هم از طریق نماز جمعه..

   همون موقع از میدان نقش جهان رد می شدم.. چون نماز جمعه در میدان برگزار میشه٬ حتی اینقدر آدم نرفته بود که قابل دیدن باشه از اون فاصله ی نه چندان دور و همون موقع یه مشت سرباز بیچاره که بهمراه افسرشون داشتن یزور میرفتم سمت نماز جمعه.

   یعنی چی.. کیفیتی نیست٬ آخوندی که مشغول حرف زدن روی منبره که از مسایل سیاسی و اقتصادی و حتی اجتماعی خبر نداره... سیاست که از نگاه تیز مطبوعات هم دور نگه داشته میشه٬ اقتصاد رو هم که توضیح نمی خواد. اجتماعی هم که دیدگاه یه ملا با عموم جامعه متفاوته..

   اکر در صدر اسلام این امر از ضروریات و واجبات بود به این دلایل بود که همه هم رو ببینند و از هم خبر بگیرند و خبر بدهند و معمولا امام جمعه اگر یکی از امامان معصوم نبود یا یکی از منصوبان ایشان یا فردی آگاه مطلب بود که اکثرا در اون زمان به علوم فقهی اشراف داشتند و امامت بر عهده می گرفتند...

    اما حالا رسانه ها و جمعیت بالا امر خبر رسانی به هم در نماز جمعه بی دلیل جلوه میده و آخوندی یه شغل شده الان بیشتر تا یه رهبریت و روشنگری.

بازم قضاوت با شما..

دیر وقته صب کله سحر باید برم سر کار..

دعام کنید..

 

نوشته شده توسط مصطفی  | لینک ثابت |

عشق P I X A R چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 23:34
                                          
نوشته شده توسط مصطفی  | لینک ثابت |

دنیای من قسمت دوم چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 15:11
ای بابا این پست ها هم سریال شدند...

سلام به غرغرخونه ی من خوش اومدید.....
از الان میگم اونایی که سر درد دارند و حال غرغر شنیدن ندارند، این بلاگ براشون توصیه نمی شه!!
این پست در ادامه پست قبل هست و شما هنوز از بیچارگیهای من خواهخید شنید.. یعنی خواند.!
از دوستای گلم و اساتیدم که لطف میکنن و به غرغرستان حقیر سر میزنند و کامنت می ذارند و نمی ذارند.. از همشون تشکر می کنم و حمایتهای شما واقعا دل گرمم میکنه که این بلاگ برام عزیز بمونه و توش گاهی کیبورد فرسایی کنم!!

موندم چی بگم.. دیروز هم یه اتفاق دیگه باعث شد که من دادم بره به آسمون... من دارم سکته میزنم تو این کشور..
یه بحثی که به نظر من احتیاج به یه پست کامل داره و شاید بعدا راجع بهش نوشتم.. اینه که ما توی این مملکت هیچ ... نمی تونیم بخوریم و از اون بدتر هیچ ... نمی تونیم بشیم.. من قصد جسارت ندارم.. ما کشوری داریم غنی تر از اونی که غربی ها تصور میکنن. باهوشتر از اونی که تیزهوشان گمان میبرن. هنرمندتر از اونی که هنرمندان فکر میکنن.
الان که دارم این پست رو مینویسم از بلندگو های کامپیوترم این زمزه بگوش میرسه...

سمن بویان غبارغم چو بنشند، بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند

و

سرشک گوشه گیران را چو در یابند،در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند، اگردانند
توی کدوم زبانی، توی کدوم فرهنگی، توی کدوم مملکتی شما سراغ دارید یه همچین عرفانی رو.. کجا سراغ دارید که زبانش بتونه این معنی رو داشته باشه.... چو فکر آنان که در تدبیر درمانند، درمانند..... این کلی افتخاره، که ما ایرانی هستیم..
اما من چقدر بدبختم. چی شده..؟!!!؟
کلی امید توی مغزم دارم.. چندین ساله که دارم روش کار میکنم.. ایده، متد، اعتبار، کلی چیز ازش گرفتم. اما حالا خوردم تو بن بست.
من آدم خلاقی هستم و از توانمندیهام، تا حالا دیگران استفاده که چی بگم.. سو استفاده کردند.. باز مرا خیالی نیست.
دارم چی می گم. نه هزیون نیست به خدا.
دارم راجع به بزرگترین تصمیم زندگیم حرف میزنم.
سالهاست که انیمیشن کار میکنم. البته انیمیشن سه بعدی. طراحی هم میکنم. اسکیس کارامو خودم میزنم و خودم استوری بورد میکشم.. کارگردانی نمیکنم، چون کارگردانی یه عالم دیگس، هرچند که الان باید خودم کارگردان خودم و تیمم باشم.
ولی خوردم توی بن بست اطلاعاتی. دیگه مرجعی نیست که به طور معمول به من اطلاعات بده. نه کتاب، نه استودیو، نه حتی اینترنت. خودم تا اونجا که میشد جلو رفتم. حالا موقشه که دیگه مسیر حرفه ای شاخه ای کارم رو پیگیری کنم. اما چه طور؟!!
اینجا این تحصیلات نیست.. واقعا هم کسی نیست که بتونه یاد بده... الان بهترین انیماتور های دنیا.. یا این جوری بگم، تمام انیماتور های حرفه ای دور هم جمع شدند، تا بلکه بشه انیماتور تربیت کرد. حالا من می خوام انیماتور شم... هر کاری بخوای بکنی باید یه پول هنگفتی خرج کنی.. پدر و مادر هم به کتشون نمیره که انیماتور شدن که کار نیست که.. توی عهد تیر کمون شاهند اینا.. بله انیمیشن کار نیست.. صنعته.
من نمی خوام آدم معمولی باشم. من میخوام توی دنیای حرفه ای انیمیشن وول بخورم..کمک.
بازم میام تا بنویسم .. تابعد..
نوشته شده توسط مصطفی  | لینک ثابت |

دنیای من شنبه هفتم بهمن 1385 16:3
سلام دوستان مهربانم..
میدونم این پست خیلی دیر داره میره رو سایت... میدونم که خیلی وقته ننوشتم. چقدر لحظه های آدم میتونه متفاوت از هم باشه.
من توی این پست می خوام از خودم بنویسم... از دنیام از حوادث دلم.. حادثه درسته.. حادثه اون چیزی نیست که توی بیرون خارج از وجود آدمی اتفاق میافته.. من یکی حوادث درونیم صدها برابر حوادث زندگیم هستند..
شاید چند سال دیگه که من بزرگتر شدم و به دنیا این مجال رو دادم که به من هم بدر کنه، اون وقت حوادث خارجی من رو از شر این حوادث قلبیم نجات بدن.

من خوشبختم، مثل خیلیهای دیگه. خانواده ی من هم مثل خانواده شما خوبند و دلسوز، پر از عاطفه... منم مثل شما هم سن و سالهای خودم خیلی چیزهایی که باید باشم یا انجام بدم یا دلم میخواد که انجامشون بدم، خیلی از چیزهایی که میخوام باشم رو سرکوب میکنم... منم مثل شما بعضی وقتا که میخوام بخوابم نمی تونم از شدت اضظراب و فکر بخوابم...نه نه از اون فکرایی که فردا چک دارم یا حتی نه اون ریختی که فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم... نه اونا شیرینند. از این مضطربم که فدا من همون مصطفی ای هستم که امروز بودم... چرا نتونستم خودمو درست کنم.
دارم با خیال می جنگم، با افسوس می خوابم، با تصمیم بیدار میشم، اما همونم که بودم... خودم رو دوست دارم...نه منیتم رو نه.. ولی به من خودم اعتماد ندارم... دلم رو میشکنه... روزی هزار بار..
می خوام از خودم بنویسم. از چی هستم... چی کار کردم که چی باشم... از چی می خام باشم...
ای کاش آمدنم بهر چه بود رو میدونستم...
این روزا خسام.. شاید بزرگترین دلیل اینکه نمی نوشتم همین بود... توی مغزم بمب منفجر شده... اتمی، پازل هامو گم کردم.. توی مخم همه جی ریخته بهم.. پخش و پلا.
الان که دارم مینویسم، یه مطلبی رو از روزنامه ی ایران می خوندم... بعد گفتم بیام بنویسم و بعد منتظر کامنتهای شما بشم و بعد بمیرم.
حالا اون مطلب روزنامه چی بود رو آخر پست می خونید.

من یک روحم. یه روح خسته. خود نیافته و در بند احساسات رام نشده.
من یک تصمیمم. تحقق نیافته و در تردید فراموش شده.
من یک مسافرم. سکنا نیافته و محکوم به بودن شده.
من هر چیزی هستم ولی اون چیز نیستم که مخوام باشم.
من هیچ چیز نیستم.
این شعر نیست. این حقیقت منه.
برای یکی از دوستام اندکی از خودم نوشتم. می خوام شما هم بدونید.. شاید خودم هم دونستم.

من مصطفی، متولد هزار و سیصد و شصت و سه. آخرین فرزند یه خانواده ی فرهنگی. دانشجوی کامپیوتر. با یه دنیا احساس که که از دستش خیلی وقتها عاصی میشم.
پدر پزشک. مادر ماما. خواهر ها هر کدوم به نوبه خودشون راهشون رو پیدا کردند. برادر.. ندارم. فامیل ندارم. دوست ندارم. عشق. نتونستم داشته باشم.
گذز روزها رو روی تنم حس مسکنم. به رومره شدن کاری ندارم. از بی خیالی دلم وحشت دارم.
پدر من از یه مادر اصفهانی و پدر عراقی متولد شد. در کربلا. بعد از اتمام دبیرستان به ایران اومد و در دانشگاه تهران در رشته پزشکی فارغ التحصیل شد.
مادرم تهرانی. از پدری که باعث سر بلندی فامیل هست.
من متولد تهران.. دو سال پیش به اصفهان اومدیم. شهری که دلم نمی خواد توش ریشه بگیرم.
همون طور که در اصفهان من به پیروزیهایی رسیدم که زندگیم رو تغییر داد، به شکستهایی خوردم که زندگی رو برام معنا کرد.
بر خلاف پدرم که دوست داشت من پزشک بشم،از سالها پیش به هنر و انیمیشن علاقه داشتم و بزرگترین تصمیم زندگیم رو گرفتم که یه انیماتور بشم.

نمی دونم متفاوت دارم زندگی می کنم یا نه.. نه نه منظورم خون رنگی تر نیست. من اگر یه تار موی شما بودم
قلبم رو به حراج میزاشتم. منظورم اینه که مثل آدمیزاد زندگی نمیکنم.
چرا پدر من عرب شد. چرا من علاقه مند به انیمیشن شدم که در ایران معنا نداره. چرا من عاشق دختری شدم که بهش نمیرسیدم. چرا در زندگی من برای اولین عشق، سر نوشت تلخی رقم خورد. چرا روزی که تصمیم گرفتم که عادی زندگی کنم، نشد و روزی که فهمیدم باید متفاوت زندگی کنم، زندگیم بی سر انجام جلوه میکنه.
بزارید بقیه ی پست رو بعدا بنویسم. الان مغزم داغ کرده.
نوشته شده توسط مصطفی  | لینک ثابت |