تبليغاتX
غرغرستان
گفتن از خستگی های روزمرگی های توطئه ی خورشید و زمین، نگاه قلم باز فریبم داد تا بنوسیم.
باز احساساتی که امروز آنها را نوستالوژی مینامم، تار و پود سرشتم را تنیدند... و امروز از مالزی، برای شما مینویسم.


تکرار مکررات روزگار ما را این گونه کرده که وقتی برای نوشتن دورخیز میکنی، مثل سد جلویت باستد.

سریع سراغ حرفهام میرم...
آقایون، خانوما، پا نشید بیاید مالزی، اینجا کشوری نیست که برای اومدن دست و پا بزنید، هرچند بر تعداد آدمهای خوشجالی که به این جا میان افزوده میشه.
این حرفها شاید توی ویلاگهای دیگه نباشه، مالزی، نه بدرد درس خوند میخوره، نه زبان آموختن نه ادامه تحصیل نه خارج رفتن، نه در گیر سیستم آموزشی خوب بودن نه زندگی کردن نه تفریح کردن و نه حتی خارج بودن.
مالزی برای چه کسانی خوبه:
اشخاصی که بابای پولداری رو در اوورده باشند. این اشخاص با عیاشی اینجا میتونن کیف کنند.
کسانی که میخوان با زیان مرغ درس بخونند و براشون باقی چیزا مهم نیست، کاملا به مالزی خوش اومدن.

کسانی که بعضیا دنبال رفتن  به کشورهای به اصطلاح بهتر هستند، چون اینجا سفارتها بهتر کار میکنه.
کسانی که دو جنسی هستند، کاملا در مالزی بهشون خوش میگذره.

به هیچ وجه فکر پروفسور شدن در مالزی به کله تون نزنه.
به هیچ وجه فکر نکنید میاد خارج، اصلا حارج وجود خارجی نداره، خارج بعنی اینکه شما کلی پول دارید، برای یه مدت تفریح میرید خرجش میکنید.

به هیچ وجه برای زبان آموزی مالزی نیاید، لطفا بالای IELTS 5.5 اقدام کنید، در غیر این صورت، در ایران ادامه بدید.

به هیچ وجه برای مقطع لیسانس تشریف نیارید، مگر اینکه واقعا بدونید دارید چی کار میکنید.

به هیچ وجه از شرکتهای اعزام دانشجو استفاده نکنید، بحمداااه هنوز ورود ایرانی به اینجا نیازمند اخذ ویزا نیست، یه بلیط تهیه کنید ( تور نباشه) تشریف بیارید، یک ماه اقامت کنید، به دانشگاهها سر بزنید، سر کلاس برید، بعد تصمیم بگیرید.

سیستم آموزشی اینجا بسیار داغون تشریف داره، لطفا سوال نفرمایید.

اینجا قانون حکم فرماست، اما همین قانون شرایطی رو فراهم کرده که بشه از توریست پول چاپ کرد و 99% دانشگاههای اینجا، شیردوشهایی هستند برای دوشیدن من و شما.

شعور ما ایرانیها، و هوش و اصالت وجودیمون، بقدری قدرتمنده که براحتی در سطحی بالاتر از حتی اروپایی هاش قرار میگیریم، اما بعضی وقتها نهایت بیشعوری ایرانیمون رو نشون میدیم.

دوستان حرف زیاده، اما حرف آخرم مهمه....

فکر به آبادی خانه کنید که همسایه دلش برای ما نسوخته، اگر الان ایران رو آباد کردیم، دروازه های امید هنوز بازه، اما اگه گدشت و همین چهار ریال شعور و اصالت و فرهنگ رو به دست زمان سپردیم، فردا همین مالایی ها هم بهمون نگاه نخواهند کرد، به دست همسایه نگاه نکنیم، خودمون باید آبادش کنیم.
13- آب- ان فراموش نشه، جای من رو هم خالی کنید...

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 16:36 |
خاک گرفتس... خوب، بایدم بگیره، نیست که خودم خاکیم، اینم هی خاک ورش میداره...

سلام

بعله، اولین پست از دیار مالایی های عزیز و دلنشین!

بیش از یک ماهه که اینجام، از خود پرواز تا الان هزار حور اتفاق افتاده، ترکیدن موتور هواپیما، فرود اضطراری، مالزی نوردی، دانشگاه، کلاس، خارجی ها، ماها، اونا، اینها، خونه، دانشگاه، استاد، من، یارو، خونه، دانشکاه، من، استخر، خونه، دانشگاه، شیر کاکائو، مال، من، خونه، دانشگاه، من، خونه، دانشگاه، من، خونه، دانشگاه...

اما دوست دارم راجع به چیری حرف بزنم که بیشتر از Hyper mall ها و Pavelion و Midvali و KLCC و Loyat و Alamnda و کلاب و مشروب و مینی و ماکسی و اینها عجیب بود، یعنی اینا که عجیب نیستند، در مورد چیزی که عجیب بوده میخوام حرف یزنم... نوعی از این بشر دوپا به نام ایرانی

ندیدم مثلشون... اگر اعراب بنده خدا رو که از کرده ی اعراب هستند، حذف کنی، موجودات اجق وجق تر از این ایرانیها یافت نمیشه. تعداد آدمهای درست درمون ایرانی در این کشور و مخصوصا در دانشگاه ما به تعدد انگشتان دسته.

پارازیت: یارو ازم پرسید، رسیدی چی خیلی واست جالب بود و توجهت رو جلب کرد و مثلا پاقی خورد تو صورتت، گفتم حضور این همه ایرانی، اینجا، اگه مالایی و هنی و چینی نبینی، حتما ایرانی میبینی...

برگردیم به بحث، ما در بدو ورود، برای برخی از این ایرانیهای خوشحال اصطلاحی ساختیم که خیلی به کار میاد، ازٌگَل... هیچ ملیتی این طوری نیست که ایرانیها هستند. الحمدلله.

متولد 67و 68و 69و 70و 71، خدایا، ما برا اینکه از خونه بزنیم بیرون در سن خرس سالگی، دویست میلیون بار خودمون و خونوادمون تا عرش رفتیم و برگشتیم...

برا اینکه مفهوم جمله ی بالا حاصل شه، مثالی میزنم...

دوستان حتما دیدند که یک عدد نظر سنجی چند ماهی است در این وبلاگ نصب شده که دوستان متونن برند و تنایج رو مطالعه کنند، گزینه ای وجود دارد به نام اجبار خانواده که تا الان رای هم نیوورده، طبیعی است...

اما بیش از 70% ایرانیهای اینجا به اجبار خانواده مشرف فرمودند که:
خرجشون کم شه!!!! آقا (خانوم) اینقدر خرح میکرده ایران که دکش کردند مستقل شه همون هزینه ی ثابت و مقرر تقدیم جناب شه.

آدم بشوند... پسر و دختر گرامی عزیز، ایران رو آباد فرموده بودند، فرستاده شدند تا یا مالاییها اینا رو آباد کنند، یا اینا مالزی رو...

شرت کم... بخدا اگه پدر مادره به اندازه مورچه دلشون برا بچه هه اینجا تنگ شه...

فکر میکنید جوجه ماشینی متولد 67 و 68 اینجا چی جوری سر میکنه؟؟؟
درس؟!؟!؟ دلتون خوشه، این یارو بزور دیپلم گرفته... خارج؟؟ هنوز عقلش نمیرسه خارج چیه... کلاب؟؟! اون هرزه های توی کلاب آخر حرفه ایند، با پیرمردایی که دنیا رو تکون دادند پلکیدند، این جوجه فوکولیا رو آدم حساب نمیکنند. ووووووووو غیره... نه....

خرج... نمیدونن چی بخرند چی نخرند، نمیدونن چی خریدند، فقط میخرند...

اینجا کشور برند هاست، اسم برند رو هم نمیدونه چیه، اسمش رو هم نشنیده، فقط میخره، و مارکش رو میندازه بیرون، نگاه کنی میبینی 2000 رینگیت پول لباسشه، اما خودش 1 سنت هم نمیخرن. اگه روزی باباهه پول نفرسته اینجا براش، با جرز دیوار یکی میشه...

بخدا به این خارجی ها حسودیم میشه، اومدم تو بهشت، نه بخاطر اینکه اینجا خبریه، فقط بخاطر اینکه دروغ و ریا نیست، پول خوری نیست، دزدی نیست.

راستی، مالتون و صفت بچسبید، همسایتونو دزد نکنید.


+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 19:5 |
به فکرم هم خطور نمی کرد که ایرانم رو تو این وضعیت باید ترک کنم، نگرانی هام رو سوغات میبرم، ای کاش میشد هنجره ام رو، مشتهام رو، سینه ام برای دفاعت میدادم، برای اینکه آبادانی ات رو ببینم، من هم این پیکره ی بی جان کشورم رو با شما، هر جا باشم فریاد میکنم، برای این پست آخر از ایران، جرفهای دیگری داشتم که بزنم، اما کمتر کسی این حس من رو میتونه حس کنه.

و پست آخر از ایرانم... آنجه هست و باید باشد، ترجمه ی شعر زیبایی که از خواننده ی محبوب من...

سعی میکنم خوب ترجمه کنم...

ادعا نمی کنم که همه چیز رو میدانم
پیروزیهایی داشته ام و شکستهایی
جاده طولانیست و زمان کوتاه
نمیخواهم زمانم را به فکر کردن سپری کنم

نقشه ای ندارم که این را امن بازی کنم
باید بروم تا جایم را پیدا کنم
من برای شهر کوچک شلوغ به دنیا نیامده ام
من میدانم چه میخواهم، اما در این شهر نیست
نمیخواهم فقط زنده باشم
به جاده میزنم، خواهم راند

به جاده زده ام، به خانه بر نخواهم گشت، به جاده زده ام
راهم را خواهم رفت، هنگامی که رسیدم، تماس میگیرم
این همه چیری است که من دارم، و برای هیچ کس در
راهم نخواهم ایستاد، تا رمانی که زنده هستم

هر چه گفته ام معنا داشت، تصادفی نبود
اسمم را عوض میکنم، صورتم را عوض میکنم
برای چیزی بهتر، نه زشت

فقط علامتها را دنبال میکنم، چشمهایم را به جلو میگیرم
به جاده میزنم...


دعام کتید

+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 21:41 |

شما رو قسم میدم، به خونهایی که ریخته شد، به برادران و خواهرانم که جلوی چشمانم کتک خوردند، به اشکهای مادرم که وقتی برای کاری از خونه بیرون میرم و دلنگرانیهای پدرم که هر پنج دقیقه یک بار به خرس گندش زنگ میزنه تا مطمئن شه هنوز مورد ضرب و شتم پست فطرتهایی که در این چهار سال یه حمایت رییس دروغگوشون، چنان جری و بی مقدار شدند که روی مردم آتش میگشایند نشده باشد، قسم، قسم، قسم که به صلاح این کشور رای بدبد و دست از چهار سال دیگر دلقک بازی این بوزینه بردارید... آقابون، با اعداد و ارقام خودتان، 50% کشور به ا.ن نه!  گفتند، و گرنه مردم عاشق چشم و ابروی اون سه تا ی دیگه نبوذند، چطور میشود این رییس جمهور مشروع باشد... این کشور فقط به دهاتی و بسیجی و سپاهی احتیاج ندارد، به دانشجو و استاد و هنرمند و فرهیخته ها هم نیاز دارد... آقای رییس جمهور!! یک یا علی، این کرسی برای شما زیادی بزرگ است...

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 12:53 |
تا پیش از این افتخار میکردم که تمام رای ها رو دادم، از امروز، دیگه مهری در شناسنامه ی من نخواهد خورد.
+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 17:58 |